۲ بهمن ماه ۱۳۸۶

مضحکه احساسات
درباره  "صورتي مايل به خون من"
 

علی مسعودی نیا
                                     [کلیک کنید] 

۰۴ مهر ۱۳۸۴

برلین و یک تاکسی

اتوبوس اگر هوا گرم نباشد بهترين وسيله براي رفت و آمد در شهر است. کافي است بيست تومان خرج کنيد و فاصله طولاني خانه تا محل کارتان را طي کنيد. پس اين يکي را داشته باشيد تا از تجربه شخصي خودم بگويم.
من کتاب تاکسي نوشت ها نوشته ناصر غياثي را در اتوبوس خواندم. غياثي وبلاگ رقص بر بام اضطراب را مدت هاست که مي نويسد. همچنين داستان ها و مقالات فراواني از زبان آلماني به فارسي ترجمه کرده است که مي توانيد آنها را در وبلاگ او يا سايت دوات پيدا کنيد اما گذشته از اين ها، ناصر غياثي نويسنده است و  " تاکسي نوشت ها " جديدترين کتابش؛ يک کتاب صد صفحه اي که قيمت پشت جلد آن 1400 تومان عنوان شده است.
من تمام اين کتاب را در اتوبوس خواندم. آخرين روزهاي شهريور ماه بود. از پنجره اتوبوس باد خنکي به صورتم مي خورد. دماي هوا به طور کاملا محسوسي پايين آمده بود. صبح بود. آدم ها براي رفتن شتاب داشتند؛ دسته دسته وارد اتوبوس مي شدند. هيچ کسي از اتوبوس پياده نمي شد. جا براي ايستادن هم نبود. شهر شلوغ بود. گوينده راديو مي گفت که در اتوبان همت، مسير غرب به شرق حد فاصل کوي نصر تا پل سيد خندان ترافيک سنگين است و... من اما بيشتر حواسم به راننده اي در شهر برلين بود که هزاران کيلومتر با وطنش فاصله داشت. به قهرمان کتاب " تاکسي نوشت ها " فکر مي کردم، به خيابان هاي خيس برلين و مسافرانش. " تاکسي نوشت ها " مجموعه اي از داستان هاي به هم پيوسته است. يک، دو، سه، چهار... بيست و چهار داستان کوتاه در کنار هم روايتي خواندني از موقعيت يک مهاجر ايراني در غربت آلمان را ارائه مي کند. قهرمان يا راوي داستان ها نويسنده اي ايراني است که با تاکسي خود در پايتخت آلمان به " شکار " مسافر مشغول است. از اين خيابان به آن خيابان. مثلا از خيابان پيروزي به ميدان مکزيکو يا خيابان آزادي به خيابان کارل مارکس (فکر کرديد که فقط ما خيابان های پیروزی و آزادي داريم).
داستان ها همه در اين تاکسي مي گذرند. مسافران سوار و پياده مي شوند و اين ديالوگ هاي مسافران و راننده است که موقعيت داستاني خلق مي کند. گاهي مسافران زندگي خودشان را تعريف مي کنند؛ همه چيز را مي ريزند روي دايره، خيلي راحت؛ از عشق هايشان مي گويند و از بايدها و نبايدهاي زندگي (قابل توجه کساني که مي گويند آلمان ها مردم بي روح و بي احساسي هستند). راننده هم گوشه هايي از زندگي خودش را مي گويد. گاهي مسافران از در دشمني وارد مي شوند. مسافري که مهاجران را عامل اصلي بي کاري ها و مشکلات اقتصادي آلمان مي داند با راننده درگير مي شود و در نهايت از تاکسي اخراج مي شود. هستي و موقعيت قهرمان ما با مسافرانش پيوند مستحکمي دارد. شکل صوري قضيه اين است که راننده تاکسي با شکار مسافر ارتزاق مي کند. اما... به گمانم اين مسافران هستند که موقعيت راننده مهاجر در کشور آلمان را تعريف مي کنند. جايي که مسافر مهربان است راننده احساس امنيت مي کند و خودش را داراي حقوق برابر با آلماني ها مي داند اما جايي که مسافر يک فاشيست از آب در مي آيد قهرمان ما هم حالت تدافعي به خودش مي گيرد. بلوف مي زند که مسافر بترسد و... شايد به همين خاطر باشد که راوي داستان ها مرتب از پاسپورت آلماني خود مي گويد.
تاکسي داستان هاي غياثي در شهر برلين پيش مي رفت و اتوبوس من هم پيش مي رفت؛ از شهرک اکباتان به ميدان وليعصر حدود يک ساعت فاصله است. در اين مدت بايد حداقل نيمي از کتاب را مي خواندم. نيمه دوم کتاب هم مي ماند براي بعد از ظهر و مسير برگشت از ميدان هفت تير به ميدان آزادي. اين مسير حدود چهل و پنج دقيقه طول مي کشد. دوست داشتم ترافيک سنگين مي شد حداقل به اندازه اي که اتوبوس يک ربع ساعت ديرتر از هميشه به مقصد برسد اما اتوبوس سر ساعت به ميدان آزادي رسيد. دو داستان آخر کتاب ماند براي خانه. قهرمان هم در اين دو داستان به خانه بازگشته و خود مسافر تاکسي هاي ايراني شده است.

۱۱:۳۹ - نظرات(۲۰)

نظرات خوانندگان
ناصر غیاثی @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۴ ۱۹:۴۱ لينک

آقای عابدي، از توجه شما ممنون و شادم.

مهدی مرعشی @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۶ ۰۰:۳۲ لينک

احسان‌جان سلام.دیشب میل کردم برات. از رسیدنش باخبرم کن چون یک بار ارور داد.

مهدی مرعشی @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۶ ۰۲:۱۱ لينک

سلام . از طریق یاهو فرستادم این بار.

مهدی مرعشی @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۶ ۰۲:۱۴ لينک

ehsanabedi@yaoo.comاحسان جان !اين ای ميل تو ارور داره انگار . ياهو هم ارور فرستاد.ای ميل ديگه نداری؟

حسین نوروزی @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۶ ۰۳:۰۰ لينک

احسان عابدی عزيز..درد و بلای تو و داداش شاعر ، بخوره توو سر من ..... الهی که من بميرم ..به خدای کريم قسم که اگه سيدابادی نمی نوشت / می نوشت که تکراريه من باز هم می خوندم . از بس که دوستش دارم . ولی به هر حال ، من هم جزو مخلصان عالم امکان حساب کن و ............. به خدا ممنون که به من متلک انداختی . می خوانم ات چنان که شب تشنه آب را ( با کمی تلخيص و دخل در شعر ) . ارادت ما را تمامی نيست و فلش شما را با علاقه دنبال می کنيم و مخلصانه نيز . با احترام : همونی که به سيدابادی اون جوری گفت...غلط کرد عموو.........:( بار آخره .

حسین نوروزی @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۶ ۰۳:۰۱ لينک

و اين که ...... وبلاگت رو بيشتر دوست داشتم ( بابا.... من چه آدم مطلعی ام !!! ) و باز هم اخلاص و اخلاص .

حسین نوروزی @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۶ ۰۳:۰۶ لينک

اصلا شاکی شدم .... می خوام به ت لينک بدم ...اصلا می خوام که جزو رفقا باشی . اصلا به خدا اخلاص اخلاص اخلاص ..... می بينی من چه شاکی ام . نگو... خودم می رم که توو آب سرد بشينم ... ولی لينگ می دم که ديگه به من متلک نندازی. .............و باز هم همون همه اخلاص تقديم تو .

حسین نوروزی @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۶ ۰۳:۱۱ لينک

http://norouzi3.blogfa.comاین جا یعنی . ...

حسین نوروزی @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۶ ۰۳:۱۱ لينک

اون قذه ..اون قذه شاکی ام که به ت این جا لینک دادم .http://norouzi.blogfa.com

هادی @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۶ ۱۲:۰۷ لينک

جالب بود من هم چنين شرايطی برايم پيش آمده و دعا می کردم ترافيک سنگين تر شود تا من به مقصد نرسم....کاش هميشه ترافيک بود...... قربانت

مهدی مرعشی @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۶ ۱۵:۱۹ لينک

سلام. فکر کنم اين بار برسه

حسین نوروزی @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۷ ۰۳:۵۹ لينک

تو هم شب بيداری رفيق....... ای ول به قول ما لاتا !!

حسین نوروزی @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۷ ۰۴:۱۸ لينک

زندگی " فقط " تووی شب جريان داره .... چند ساله که کاملا" توو جريان ام ....باز هم ای ول !!!!!!!!

سپینود @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۷ ۰۶:۰۱ لينک

دل باز شد که شد خطی بنویسیم از سر یادگاری این‌جا. احسان خان یک روزی، روزگاری، وقتی، بیا با بانو ، یک سر حوالی سه شنبه دم‌دمای غروب!

*شریف* @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۷ ۰۶:۰۳ لينک

سلام احسان جان ! مشتاقم کردی بگيرم و بخوانمش ! راستی سه شنبه در پکا می‌بينمت ديگر !؟

هادي @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۸ ۱۳:۳۸ لينک

احسان جان به روزم قربانت

حامد شکوری @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۸ ۲۳:۳۷ لينک

سلام احسان عزيز . بسيار خواندنی هستی و خوبی رفيق؟

مرجان @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۹ ۰۸:۳۶ لينک

سلام خوبی .من هم بخونمش؟ می گم ممنون از لينکت ولی آدرس من ديگه بلاگفا نداره . تا

هکلبری فين @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۹ ۱۳:۴۲ لينک

سلام ممنون از ارادتتون به ادبيات اگر ممکنه به منم سر بزنيد

نيما @ w ۱۳۸۴/۰۷/۱۱ ۱۷:۵۷ لينک

سلام دوست عزیز...وبلاگ زیبایی داری...یه سری به من بزن شاید زندگیت عوض شه. http://syberia84.blogfa.com

نام:
ايميل:
وب‌سايت:
متن نظر:
آدرس ايميل مرا نمايش نده.

« صفحه قبلي | صفحه بعدي »

  • امروز: ۶۳۸
  • ديروز: ۵۱۲
  • اين ماه: ۷۹۵۲
  • از ابتدا: ۹۲۹۹۷۰

مديريت محتوا:

ASP-Rider PRO

طراحي:

Tarrahan