۱۳ شهريور ۱۳۸۴

ادیسه من

بخشی از یک داستان بلند
نوشته یونس تراکمه


...لحاف را پس زد اما از تصور نور تند روز مردد بود در باز کردن چشم‌ها. چشم‌ها را که باز کرد دید هوا خیلی روشن نیست، و یادش آمد که زنگ ساعت را یک ساعت زودتر از روزها ی قبل تنظیم کرده است. از هوای نیمه روشن خوشش آمد. از پردۀ پنجره بیرون را که دید فکر کرد هوا ابری است. ساعت را نگاه کرد . شش و نیم بود. صبح زود بود، انگار خیلی زودتر از روزهای قبل. دستگیرۀ درِ دستشویی را گرفته بود و سرش پایین بود و بی‌حرکت ایستاده بود. ماتش برده بود. اوایل فکر که  می‌کرد، و طولانی می‌شد فکر کردنش و راه به‌جایی نمی‌برد، از سر عجز ماتش می‌برد. اما مدتی که فقط مات می‌شد، مات و مبهوت، تمام بدنش بی‌حس می‌شد. خیلی خوب بود که در کنج تاریکی مچاله می‌شد، ساعت‌ها. خطی از رگ در دست‌ها و پاهایش غمگینانه او را از هر حرکتی باز می‌داشت و با چشمان باز، به هیچ کجا نگاه می‌کرد. چه خوب بود یک گوشـﮥ ساکت و تاریک. دستگیره را چرخاند و درِ دستشویی را باز کرد؛ در را پشت سرش بست. در آینه خودش را دید؛ بالا تنه‌اش را. جلوتر رفت، سر و شانه را دید. موها آشفته بود و بالای گوش راستش یک دسته مو سیخ شده بود. گردنش پوست بود، فقط پوست؛ پوست چروک، چروک‌های عمیق و چین‌های ریز فراوان. صورتش درهم بود، رنگ پریده با چین‌های بالای گونه‌ها و زیر چشمان. چشمانش باز بود و نبود. سیاهی چشم راست در جای خودش نبود. طولانی که می‌شد فکر کردنش ماتش می‌برد. این چهرۀ مات با آن موهای آشفته و آن دسته موی سیخ شده و پوست چروکیدﮤ گردن، او بود، خودش بود. زنده بود او؟ مدتی بود که مات و مبهوت بود. صورتش را به آینه نزدیک کرد، نزدیکتر. این چهرﮤ مات و مبهوت عاجز بود از زنده بودن، این بی‌رنگی، رنگ زنده بودن نبود. چه کنم چه کنم‌ها از زنده بودن است. چشمانش انگار باز نبود. باز بود اما... اگر کف دستی آرام از پیشانی حرکت می‌کرد و شکاف چشمان را می‌بست، بسته بود. باز بود و نبود. چهره‌اش را به آینه نزدیکتر کرد. به سفیدی و دایره‌های سیاه چشمانش خیره شد. چه خشک بود. خیلی وقت بود گریه نکرده بود. چراغ بالای آینه روشن بود، اما چشم‌ها برقی نداشت. دست راستش را بالا آورد. انگشتانش را فرو کرد در موهای روی پیشانی آنها را پس زد. پیشانیِ فراخی داشت. و حالا دو چین عمیق تمام پیشانی را پوشانده بود. چین نبود، چروک بود. پوست پیشانی در دو لایه روی هم ول شده بود. دستش را که پایین آورد موها آشفته شد بالای سرش و چند تار مو ریخت روی پیشانی‌اش. کف دو دستش را گذاشت دو طرف لبـﮥ کاسـﮥ دستشویی. بالا تنه‌اش را رها کرد بر ستون دست‌ها. صورتش نزدیک، مقابل آینه بود. مات و مبهوت خیره شد به پوست گردن و چین‌های پیشانی و چشم‌ها در آینه. برق چشمان و طراوت پوست حتی در عکس هم کمی پیداست؛ اگر چشم‌ها برق و پوست طراوت داشته باشد. موهایش آشفته بود و بهم ریخته. باشد. دست راستش را از لبـﮥ کاسـﮥ دستشویی بر داشت و شیر آب گرم را باز کرد. دست زیر آب گرفت، سرد بود. پس کشید. صبر کرد. دو باره دستش را زیر آب جاری برد؛ داشت گرم می‌شد. نگه داشت. بخار از آب بر خاست. شیر آب سرد را هم باز کرد. سرش زیر بود. یک دست تکیه داده بر لبـﮥ دستشویی و دست دیگر را زیر آب گرفته بود و شیرهای سرد و گرم را کم و زیاد می‌کرد تا آب ولرم شد و دستش را زیر آب ولرم نگهداشت. گرمای مطبوعی بر دستش جاری بود. انگشتانش را زیر آب باز و بسته کرد. پوست دستش داشت رنگ می‌گرفت. خط رگ‌ها پیدا نبود. دستش را بر گرداند. گودی کف دست پر از آب شد. انگشتانش را باز کرد. آب از بین انگشتان بیرون پاشید. گرما از مچ دست بالا آمد. بازویش تکان خورد. لرزی در کتفش حس کرد. دستش را از کتف تکان داد. بازوی دست دیگرش که تکیه‌گاهش بود به لرزش افتاد. کاسۀ دستشویی را رها کرد. کف هر دو دست را زیر آب گرفت. آب جاری بود. زیر آب نگهداشت. به آینه نگاه کرد. چهره همان بود؛ انگار لبخندی باید در پس این چهره باشد که نبود. به دست‌ها نگاه کرد، زیر جریان مطبوع آب. گودی کف دست‌ها را کنار هم گذاشت. آب از کاسۀ دست‌ها سرریز می‌کرد. کاسۀ پُر آبِ دستان را بالا آورد. به زلال آب نگاه کرد و به پوست کف دستانش که شفاف بود و زنده. کف دست‌هایش آنقدر شاد بود و زنده و رنگ و طراوت داشت، که انگار دست‌های او نبود. کف دست‌ها را از هم جدا کرد، آب‌ها ریخت به کاسۀ دستشویی. به دست‌های تر نگاه می‌کرد، آنها را بالا آورد و جلو چشمانش گرفت و گرمای مطبوع را روی پوست صورت حس کرد. باز هم، پشت سر هم آب بود که فراوان به صورتش پاشیده می‌شد. دستان خیس را به گردن کشید. آهی از لذت کشید. باز هم دست‌هایش را زیر شیر آب تر کرد و به گلوگاه و پشت گردنش کشید، چند بار. سرش را بالا گرفت. در آینه دید که قطرات آب روی پیشانی و گونه‌ها و چانه، زیر نور چراغ چه می‌درخشد. نگاه کرد. چهره‌اش و پوست گلوگاهش تر بود و روشن. نگاه کرد پوستش زیر تری و روشنی رنگ گرفته بود. دقت کرد چروک‌ها انگار با آب و نور پُر شده بود. نگاه کرد. لبخند بود بر روی لب‌ها. دقت کرد. لب‌ها از دو سو کشیده شده بود و می‌خندید. نگاه کرد. دل نمی‌کَند. نگاه کرد. با دقت و به‌شادی نگاه کرد. موها هنوز آشفته بود و سیخ شده. موها آشفته بود و چسبان. موها... به تندي سرش را زير انداخت. دست‌هايش را خيسِ آب كرد. انگشت‌ها را شانه‌وار در موها فرو كرد. دست‌ها را زير آب گرفت؛ خيس كرد و كشيد به موهايش. سرش را بالا گرفت. دست‌ها زير آب بود. در آينه نگاه كرد. دست‌هاي خيس را بالا آورد و كشيد روي موهايش. دسته موي بالاي گوش راستش هنوز كاملاً نخوابيده بود. با دست روي آن كشيد. موي جلو پيشاني را بالا زد و روي سرش خواباند. فقط به موها نگاه مي‌كرد. به تار تار موها و آنها را مرتب مي‌كرد. راست ايستاد جلو آينه. موها برق مي‌زد. پوست صورت و گردن تر بود و شاداب و لب‌ها به لبخندي از هم باز شده بود. به قطرات آبي كه روي چهره‌اش، از پيشاني و گونه‌ها و چانه راه افتاده بود و از نور چراغ بالاي آينه مي‌درخشيد، نگاه مي‌كرد؛ به ستاره‌هاي ريزي كه روي صورتش راه مي‌افتاد تا به به چانه برسد و از آنجا بچكد و خاموش شود. لب‌هايش را كه بست در چهره خنده‌اي نبود. حوله را كه كنار آينه آويزان بود بر داشت. پهن كرد بر كف دو دستش. بالا آورد و صورتش را در آن فرو كرد. با دست‌ها حوله را فشرد روي صورتش. نرمي حوله را با پوست صورت حس مي‌كرد و از فشار حوله و دست‌هايش لذت مي‌برد. با بي‌ميلي حوله را از صورت جدا كرد. در آينه نگاه كرد. پوست صورت خشك بود. نگاه كرد. به چين و چروك‌هاي روي پيشاني و گردن. نگاه كرد به بي رنگي پوست چهره. موها صاف بود و برق مي‌زد. حوله را به تندي كشيد روي سرش. چند بار. موها را هم خشك كرد. در آينه نگاه كرد. موها خشك بود و آشفته. حوله را آويزان كرد سر جايش. پشت به آينه كرد، رو به درِ دستشويي. دستي كشيد روي موهايش. به تندي در را باز كرد آمد بيرون و محكم در را پشت سرش بست. در آن چنان محكم به چهارچوب خورد كه تا به اتاق برسد انعكاس صدا را مي‌شنيد.  زن زودتر از او بیدار شده بود. به‌آشپزخانه که رفت دید چای آماده است و دارد ناهار بچه‌ها را آماده می‌کند. زن تا او را دید با تعجب گفت:
- چه خبره، مگه نمی‌بینی بچه‌ها خوابند. چرا اینقدر زود بیدار شدی؟
و به‌طرف درِ آشپزخانه آمد. روبروی مرد ایستاد و چند لحظه نگران به او نگاه کرد:
- ببینم، تو اصلاً دیشب خوابیدی؟
- چطور مگر؟ قرار بود نخوابم؟
زن به چشم‌های مرد خیره شد تا آثار بی‌خوابی را در آنها ببیند. مرد حیران بود و دستپاچه از نگاه طولانی زن. زن دستش را روی شانه مرد گذاشت و با اعتراض و دلجویی گفت:
- مگر قرار نگذاشتیم که دیگر فکرش را نکنی؟
و لبخندی زد:
- زودتر از فردا که از زندان خبری نیست، هست؟
لبخند روی لب‌های زن خشکید. با انگشتانش فشار ملایمی روی شانۀ مرد آورد. خیره شد به چشم‌های مرد و چنگ زد به شانۀ او. مرد فشار دست زن را که بر شانۀ خود حس کرد به‌یاد زندان افتاد و سعی کرد بخندد...

۲۳:۱۲ - نظرات(۱)

نظرات خوانندگان
هادي كيكاووسي @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۲ ۱۷:۱۳ لينک

مثل هميشه خوب تشکر از يونس خان و احسان عزيز

نام:
ايميل:
وب‌سايت:
متن نظر:
آدرس ايميل مرا نمايش نده.

« صفحه قبلی | صفحه بعدی »

  • امروز: ۴۱۸
  • ديروز: ۵۱۶
  • اين ماه: ۱۰۶۳۸
  • از ابتدا: ۹۳۲۶۵۶

مديريت محتوا:

ASP-Rider PRO

طراحی:

Tarrahan