چاقو *
داستان کوتاه
نوشته محمد بهارلو
چاقويِ اين داستان به «گاچو»هايِ داستانهايِ بورخس
تعلق دارد، گيرم قهرمانِ داستان ادعا ميكند كه آن را
در كوچهاي بنبست، در زيرِبرگهايِ مُرده و نيمهجانِ
پاييزي، پيدا كرده است.
ــ خوب، اين هم چايِ معطرِ كلكته برايِ جنابِعالي. من آمادهام، سراپا گوشم. داشتي ميگفتي.
ــ آره داشتم ميگفتم كه ظهر بود، يعني كمي از ظهر گذشته بود، و مثل ِهمة روزهايِ پاييز از همان سرِ ظهر هوا مثلِ هوايِ غروب بود. نه اين كه ابر باشد، اما خورشيد رمقي نداشت.
ساعتِ ديواري، كه قابِ قهوهاي رنگش از چوبِ ساج بود، چهار ضربه نواخت. ضربة چهارم بلند و كشدار و پُرطنين بود.
ــ يونس جان، معذرت ميخواهم. اما اگر به همين ترتيب بخواهي لِفت و لعابش بدهي يك ساعت طول ميكشد. من بايد بروم دنبالِ مينا.
يونس پاكتِ سيگارش را از جيبِ پيرهن درآورد و سيگاري به لبش گذاشت و با فندكي كه رويِ ميز بود سيگارش را روشن كرد و تكيهاش راداد به پُشتيِ صندلي.
ــ من اصراري ندارم كه تعريف كنم.
ــ نميخواهد تو لَب بروي. اما ازت خواهش ميكنم زود بروي سرِاصلِ مطلب. يك نخ هم به من بده. خوب، حالا خواهش ميكنم شروع كن.
ــ حاتم تو مثلِ هميشه عجولي. ميخواهي از همه چيز سر در بياوري، اما نميخواهي، حاضر نيستي، كمي دندان رويِ جگر بگذاري.
حاتم سيگاري به لب گذاشت و با فندكِ يونس، كه كنارِ جاسيگاري ِصدفي بود، سيگار را روشن كرد. پُكِ عميقي زد و گفت:
ــ به جايِ اين حرفها و سرزنش كردنِ من بگو اين چاقويِ لعنتي را ازكجا آوردهاي!
يونس سيگار را از گوشة لب برداشت و از لايِ پلكهايش، كه ازهجومِ دود نيم بسته بود، به حاتم نگاه كرد. هر دو رويِ صندلي، روبهرويِهم، پشتِ ميزِ مدوري كه روكشِ مخملِ سفيد داشت، نشسته بودند. پشتِ يونس به قابِ پنجرة اُرسيِ بزرگي بود كه شيشههايِ رنگيِ كوچك داشت و با پردة تور حجاب بود و شاخههايِ خشكيدة چناري از پشتِشيشههايِ آن ديده ميشد. حاتم پشت به ستونِ باريكِ گچبري شدهاي نشسته بود كه ساعتِ شماطهدار رويِ آن، چسبيده به سقف، قرار داشت. دستش را به طرفِ ميز دراز كرد.
ــ قبل از آن كه تعريف كني اجازه بده نگاهي به چاقو بيندازم.
يونس رويِ ميز خم شد، و دستِ حاتم در هوا ماند.
ــ نه.
ــ چرا؟
ــ بعد ميتواني هر قدر دلت خواست نگاهش كني.
لحظهاي در سكوت به هم نگاه كردند. چاقو وسطِ ميز بود و فقط قسمتي از قبضة صدفي و كهرباييرنگِ آن، كه لايِ روزنامه پيچيده بود، ديده ميشد. حاتم به سيگارش پُك زد و حلقهاي دود از دهنش بيرون داد.
ــ خوب، چرا معطلي! من سراپا گوشم.
يونس به صندلي تكيه داد و از فنجان جرعهاي چاي نوشيد، گفت:
ــ وقتي آدم يك خواب را سه بار در يك شب، آن هم پشتِ سرِ هم، ببيند به خودش و به آنچه در خواب ديده شك ميكند. بعضيها اسمِ اين جور خواب را كابوس ميگذارند. اما آنچه ميخواهم برايت تعريف كنم كابوس نيست. تو بايد چهار فصلِ كوچة ما را خوب به خاطر داشته باشي.
حاتم هيچ نگفت. چند تارِ سبيلش را به دندان گرفته بود.
ــ فصلِ پاييز، از اوايلِ آذر، كفِ كوچه پُر از برگهايِ زرد و ارغواني ميشود. همانطور كه گفتم كمي از ظهر گذشته بود. داشتم به طرفِ خانه ميرفتم و برگها زيرِ پاهام صدا ميكردند. هيچكس تو كوچه نبود. نميدانم از كجا ميآمدم. اما همينقدر ميدانم كه خُرد و خسته بودم وسنگين قدم برميداشتم. تو هيچوقت به تهِ كوچة بنبستِ روبهرويِ ديوارِحياطِ خانة ما نگاه كردهاي؟
حاتم كه دستِ راستش را زيرِ چانه گذاشته بود و سيگار لايِ انگشتانش دود ميكرد پلكهايش را تنگ كرد و به چهرة يونس خيره شد؛ انگار به تهِ كوچة بنبست نگاه ميكرد تا چيزي را به ياد بياورد. يونس ادامه داد:
ــ ته آن كوچة باريك يك درِ دولتهايِ چوبي هست كه روش گُلميخ وكندهكاري است و در فصلِ بهار زيرِ نيلوفر و پيچك گُم ميشود. كوچه تو خواب باريكتر و بلندتر بود و سراسر از برگ پوشيده بود. قبل از آن كه روبهرويِ كوچه برسم صدايي شنيدم؛ از آن صداهايِ مبهمي كه آدم فقط تو خواب ميشنود و دلش از شنيدنِ آن ميتپد. بعد فهميدم كه صدايِ پا ونفس زدنِ چند تا آدم است. انگار كسي نفسهايِ آخرش را بكشد، يا نگذارند نفس بكشد. نفسي كه به خِرخِر بيفتد.
يونس فنجانش را سر كشيد و خاكسترِ سيگارش را در جاسيگاري ِصدفي تكاند. به چشمهاي حاتم خيره نگاه ميكرد.
ــ صدا از ميانِ كوچة بنبست بود، از سه تا آدم كه با هم گلاويز شده بودند و دستها و پاهاشان تو هم گره خورده بود. معلوم نبود كدام دستمالِ كيست. دوتاشان پيرهنِ سياهِ گشاد پوشيده بودند و پيرهنِ آن يكي، كه ميانهباريك و كوتاه بود، سفيد و چسبِ تنش بود. سياهپوشها چارشانه وبلند بودند و چكمههايِ چرمِ سياه پاشان بود و شلوارشان نميدانم چه رنگي بود، اما ميدانم كه سياه يا سفيد نبود. خاكي يا شايد خَردلي بود، يا چيزي ميانِ اينها. اما يادم هست هردوشان يك رنگ پوشيده بودند وبرگهايِ كفِ كوچه را لگد ميكردند. آن كه پيرهنِ سفيد تنش بود وآستينهايِ پيرهنش لك شده بود سكندري خورد و رويِ پايِ چپش پيچيد و از آن دوتايِ ديگر جدا شد و وقتي سرش را به طرفِ دهنة كوچه چرخاند چشمش به من افتاد. عرق كرده و برافروخته بود. زود برگشت؛ يعني آنها كه سياه پوشيده بودند هر كدام يكي از دستهاش را گرفتند وكشيدند. قيافة مردِ سفيدپوش به نظرم آشنا آمد. گمان ميكنم او را توخوابهايِ ديگرم ديده بودم. خم شد و بارِ ديگر سرش را چرخاند، اما نتوانست، نگذاشتند، نگاه كند. آنجا بود كه متوجه شدم يك پاكتِ اناردستم است، چون پاكت از دستم افتاد و يكي از انارها كه درشت بود ولكههايِ سياه داشت تركيد و چند انارِ ديگر رويِ شيبِ نرمِ كوچة بنبست قِل خوردند و قِل خوردند تا رسيدند به ميانة كوچه، همانجا كه آن سه مرد با هم گلاويز بودند و نفس زدنشان شنيده ميشد و صدايِ برگهايي كه زيرِ پاهاشان لگدكوب ميشد. برايِ يك لحظه، يك لحظة كوتاه، ازحركت ايستادند و روشان را برگرداندند و ديدم كه چشمهايِ آن دو نفري كه سياه به تن داشتند مثلِ دو قدحِ خون است و لبهاشان از كف سفيد ميزند. آن كه پيرهنِ سفيد داشت گونهاش كبود شده بود و از گوشةدهنش خون ميآمد. همان دَم از فرصت استفاده كرد و خودش را از چنگآنها درآورد و دويد به طرفِ تهِ كوچه و سكندري خورد، اما دستش را به ديوار گرفت و خيز برداشت به طرفِ درِ دولتهايِ چوبي، و وقتي چشمش به قفلِ بزرگِ زنگزدة رويِ در خورد پا سست كرد و برگشت و با آستين گوشة لبهايِ خونآلودش را پاك كرد.
يونس آخرين پُك را به سيگارش زد و سيگار را در گوديِ درخشانِ صدف خاموش كرد. حاتم به جلو خم شده بود و آرنجش را رويِ ميزگذاشته بود و با دهنِ نيمهباز به يونس نگاه ميكرد.
ــ نگاهِ مردِ بيچاره رويِ ديوارهايِ بلندِ كوچه چرخيد و مشتهاش به حالتِ دفاع گره شد. سياهپوشها كه ديدند حريفشان راهِ فرار ندارد با قدمهايِ آرام به طرفش رفتند. پشتشان به من بود، اما حس ميكردم دارند ميخندند. هر دو با هم، بيآن كه به يكديگر نگاه كنند، دستشانرا تو جيبِ عقبِ شلوارشان كردند. يكيشان، آن كه سمتِ راستِ كوچه بود، يك زنجيرِ دانهدرشتِ بلند، و آن ديگري، كه شانة پهنتر و گردن ِكوتاهي داشت، يك چاقويِ دستهچوبيِ تيغه بلند از جيبشان بيرون آوردند. وقتي به ته كوچه نزديك شدند مردِ سفيدپوش به طرفشان خيزبرداشت. با آن دهنِ باز پيدا بود نعره ميزند، اما من صدايي نشنيدم.
يونس سيگارِ ديگري به لب گذاشت. بيآن كه به ميز نگاه كند دست دراز كرد و فندك را از جلوِ حاتم برداشت. وقتي سيگارش را روشن كرد گفت:
ــ اگر تو جايِ من بودي چه ميكردي؟
حاتم به صندلي تكيه داد و گفت:
ــ تو خواب آدم اختيارش با خودش نيست. هميشه از تماشايِ يك دعوايِ كثيف احساسِ تنفر كردهام.
ــ شايد به همين دليل بود كه دويدم وسطِ معركه. نميخواستم آن دعوا از آن چه كه بود كثيفتر بشود. اما همان طور كه گفتي تو خواب آدم اختيارش با خودش نيست. قبل از آن كه دستشان به هم برسد از ميانة كوچه گذشته بودم، و به موقع خودم را رساندم، درست پشتِ سرِ مردي كه چاقو دستش بود و داشت تيغهاش را حوالة آبگاهِ مردِ سفيدپوش ميكرد. خوب، فكر ميكني چه اتفاقي افتاد؟
حاتم هيچ نگفت. پيشانيِ مرطوب از عرقش را با كفِ دست پاك كرد. چنان به يونس نگاه ميكرد كه انگار سؤال او را نشنيده است، يا كسي روبهروي او نيست و دارد به خلا نگاه ميكند. يونس به سيگارش پُك زد.
ــ همانطور كه پشتِ سرش ايستاده بودم مچش را، قبل از آن كه چاقو را حواله كند، تو هوا گرفتم و بياختيار نعره زدم و از خواب پريدم. اما بيدار نشدم، چون داشتم تو خواب خواب ميديدم. نفسِ راحتي كشيدم وقتي فهميدم خواب ميديدهام.
حاتم سيگاري به لب گذاشت و با فندك سيگار را روشن كرد و چند پُكِ پيدرپي زد و از دهن و سوراخهايِ بيني ابري از دود رويِ ميز درست كرد. چشمانش را از هجومِ دود ماليد و سرفه كرد.
ــ چند لحظه بعد بارِ ديگر همان خواب را ديدم. تو كوچه به طرفِ خانه ميرفتم كه باز آن صداها را شنيدم و بعد سرِ كوچة بنبست ايستادم و باقيِ ماجرا؛ درست مثلِ دفعة اول، بدونِ كوچكترين تفاوت. بارِ ديگراز خواب پريدم، همان لحظهاي كه مردِ سياهپوش ميخواست تيغة چاقو را حوالة آبگاهِ آن مردِ بيچاره كند و بندِ دستش تو مشتِ من بود. دلم ميخواست ميتوانستم بيدار بمانم. ميترسيدم باز همان خواب را ببينم، و اين بار نتوانم خودم را به موقع برسانم و تيغة چاقو او را از پا درآورد. همين كه چشمم گرم شد، يعني حس كردم در خلاِ خواب رها شدهام، بارِسوم، همانطور كه انتظار ميكشيدم، همه چيز از نو، اين بار كُندتر ازدفعاتِ پيش، تكرار شد. از آنچه ميخواست اتفاق بيفتد هول بَرَم داشته بود، و نميدانم از سرما يا از ترس ميلرزيدم. باز همان ظهرِ پاييز و كوچة خلوتِ پوشيده از برگ و صدايِ نفسزدنهايِ بُريده بُريده، كه اين بار انگار گريهاي ــ گرية مرد يا زن، يا بچه، نميدانم ــ قاطياش بود، و منخستهتر از دفعاتِ پيش قدم برميداشتم. از آن چه گذشته بود، از آن چه در خوابهايِ قبلي ديده بودم، ديگر رمقي برايم نمانده بود. وقتي روبهرويِ كوچة بنبست رسيدم از آنچه ديدم يكه خوردم: پيرهنسياهها مردكِ بيچاره را، كه رويِ زمين ميغلتيد، زيرِ مشت و لگد گرفته بودند و او صداش درنميآمد، و وقتي چار دست و پا بلند شد پيرهنِ سفيدش سرخِ سرخ بود، و من چشمم پيِ تيغة خونآلودِ چاقو بود كه تو دستِ هيچكدام از پيرهنسياهها نبود. وقتي مردك از دستشان گريخت و رفت همانجايي كه بايد ميرفت ــ پشتِ درِ چوبيِ دولتهاي ــ فهميدم كه سرخيِ چندشآورِ پيرهنِ سفيدش از عصارة انارهايِ لگدكوبشدهاي است كه از خوابِ اول در كفِ كوچه قِل خورده بودند. مردك به سرخيِ پيرهنش نگاه كرد و دهنش واماند. پيدا بود ترسيده، به شكم و سينه و پهلوهاش دست كشيد، و نگاهش به سرعت رويِ ديوارهايِ بلند چرخيد و مشتها را به حالتِ دفاع گره كرد. پيرهنسياهها با قدمهايِ آرام به طرفش رفتند وهر دو دست به جيبِ عقبِ شلوارشان بردند، و من بندِ دلم لرزيد وقتي چشمم به تيغة صيقليِ چاقو افتاد. ديدم لبها و شانههايِ مردك هم ميلرزند، و انگار از تكرارِ اين بازي خسته شده باشد چشمهاش را بست و دستهاش را به حالتِ تسليم پايين آورد. پيرهنش را كه از آبِ نوچِ انار به تنش چسبيده بود، بي آن كه دكمههاش را باز كند، از بالا تا پايين گشود وبا چشمهايِ دريده سينهاش را مقابلِ تيغة چاقويِ حريف گرفت. من سرِ جام، سرِ كوچة بنبست، خشكم زد وقتي ديدم او تسليم است.
يونس تهِ سيگارش را تويِ كاسة صدف انداخت و آرنجِ دو دستش رارويِ دستة صندلي گذاشت، انگار ميخواست بلند شود.
ــ خوب، بعدش؟ بعدش چي شد؟
ــ من نتوانستم قدم از قدم بردارم، انگار استخوانهام را از سرب پُركرده باشند. وقتي پيرهنسياهها خودشان را به او رساندند پريدم ازخواب. مثلِ اين بود كه داشتند به خودم هجوم ميآوردند.
حاتم نفسِ عميقي كشيد.
ـ اگر پايانِ خوابِ تو همين باشد كه گفتي، بنابراين قهرمانِ سفيدپوشِ خوابِ تو جان به در برده.
ــ نه نبرده.
ــ منظورت چيست؟
ــ من نتوانستم، تحمل نياوردم، آخرِ خواب را ببينم. همانطور كه گفتم پريدم از خواب.
ــ خوابِ تو همين است كه گفتي. بنا به تعريفِ خودت سياهپوشها قبل از آن كه دستشان به آن مردك برسد خوابِ تو به پايان رسيده. پريدنِ تو از خواب دستِ خودت نبوده.
ــ اما واقعيت چيزِ ديگري است!
ــ فرض بگيريم تعبيرِ تو درست باشد و آن مرد به دستِ آن دوسياهپوش كشته شده باشد. حالا بگو اين چاقو كه لايِ روزنامه پيچيدهاي چه ربطي دارد به اين خواب؟
يونس شقيقهاش را با دو انگشتِ دستِ راستش ماليد و سرش را پايين انداخت.
ــ ديشب كه از خواب پريدم ديگر پلكهام رو هم نرفت. وقتي سپيده زد از خانه آمدم بيرون و صاف رفتم تو كوچة بنبست.
حاتم خندة كوتاهي كرد.
ــ لابد ميخواهي بگويي اين چاقو مالِ همان دو مردِ سياهپوش است و آن را در محلِ وقوعِ جنايت پيدا كردهاي!
يونس بيآنكه سر بلند كند گفت:
ــ ميتواني خودت ببيني.
حاتم لحظهاي خاموش ماند و خم شد رويِ ميز، و تايِ روزنامه را بازكرد، و ناگهان دستش را پس كشيد.
ــ اين كه خوني است.
ــ آن را وسطِ كوچه لايِ برگها پيدا كردم. همان چاقويي است كه مردِ قُلتَشَنِ سياهپوش دستش بود.
ــ اين خون...
ــ ترديد ندارم كه خونِ او است. وقتي با دلِ انگشت رويِ تيغهاش كشيدم خون هنوز گرم بود.
ساعت پنج ضربه نواخت و حاتم از رويِ صندلي پا شد. نگاهش را ازچاقو گرفت و عصايش را از كنارِ ديوار برداشت. دستش ميلرزيد.
ــ من ديگر بايد بروم. مينا منتظر است.
يونس هنوز سرش پايين بود و به تيغة بلندِ خونآلودِ چاقو نگاه ميكرد. وقتي صدايِ بسته شدنِ در را شنيد پلكهايش را رويِ هم گذاشت.
آبان 1372
* از مجموعه داستان « حکایت آن که با آب رفت »
۰۲:۳۴ - نظرات(۲)
| نظرات خوانندگان | |||||||||||
| حمید دوست محمدی @ w | ۱۳۸۴/۰۷/۲۳ ۱۳:۴۳ لينک | ||||||||||
|
آقای بهارلو من این داستان را قبلا خوانده ام. خیلی زیباسث. |
|||||||||||
| یاشا راعی @ w | ۱۳۸۴/۰۸/۲۲ ۲۳:۱۵ لينک | ||||||||||
|
سلام آقای بهارلو. بیشتر از آن که داستانهای شما را خوانده باشم با نظرات شما پیرامون ادبیات آشنا هستم. این داستان را پرینت گرفته ام که بخوانم. خواستم بگویم که نظرات شما را درباره ادبیات با علاقه دنبال می کنم. |
|||||||||||
|
|||||||||||
« صفحه قبلی | صفحه بعدی »
- فراخوان پنجمين دوره جايزه شعر خبرنگاران
- اعتراض دولتآبادی به کیمیایی [داستانی مربوط به سال 1352]
- نرخ بیکاری 6/14 درصد نیست. بالاى ۲۵ درصد است. [گزارش خبرگزاری مهر را بخوانید]
- وبلاگ دکتر مقصود فراستخواه [فضایی میان ذهنی برای اطلاعرسانی دیدگاهها و اطلاعیابی از ملاحظات خوانندگان]
- وقت افطار صدای تلویزیون را میبندیم و با صدای ربنا در موبایلمان، منتظر افطار میشویم [یادداشتی از حامد بهداد]
- نظرسنجی و دینداری [با نگاهی به کتاب "سنجههای دینداری در ایران"]
- دفاع مهدويكيا از كريمي: روزهخواری یعنی چه؟ چرا بايد درباره مسائل شخصي افراد تحقيق كرد؟
- دیدار سیدمحمد خاتمی با خانواده جواد ماهزاده
- نامه فرزند شهید سیدعلی موسوی به پدرش
- عقیدهپرستی [مصطفی ملکیان]
- محبوبترین کتاب داستانی وبلاگنویسان ایران[فراخوان نخستین دوره]
- روزنامه بهار هم توقیف شد [محسن فرجی]
- امسال بهار ندارد [علیرضا بهرامی]
- گفتوگوي فيليپ راث با ميلان کوندرا [این گفتوگو در سال ۱۹۸۰ منتشر شد]
- صبر و استقامت [ایمایان]
- زمزمههای دختر سافو
- سپینود
- مردادی کوچک
- پستچی همیشه دو بار زنگ میزند
- پارسیخوان
- شانای
- مرز آبی
- خوابگرد
- تورجان
- آق بهمن
- انگار نه انگار
- تادانه
- ایمایان
- کتابلاگ
- نامههای سوشیانت هزارم
- دفتر بیمخاطب
- روزنامهنگار ناموجود
- سیب گاززده
- غزلداستان
- یادداشتهای یک ژورنالیست آماتور
- حرفه؛ خبرنگار
- فریادنامه
- پرویز رجبی
- آدم و حوا
- کافه ناصری
- یک روز صبح در لندن
- مسیح علینژاد
- از زندگی
- باغ در باغ
- توکای مقدس
- چرکنویس
- یک پزشک
- دال
- نمای آینده
- ماهی سیاه کوچولو
- مداد
- وبنوشت
- جن و پری
- دیباچه
- پاکسیما
- خدای من
- ناتور
- در امتداد سکوت
- صحنهها
- رضا بهشتیمعز
- منصور نصیری
- کافه اوتوپیا
- سیزده
- کتابهای عامهپسند
- قصههای عامهپسند
- سیبستان
- www.natoor.com
- tourjan.com
- www.google.com
- tourjan.com
- www.seositecheckup.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.haftan.com
- www.google.com
- tourjan.com
- www.kazemia.persianblog.ir
- www.google.com
- tourjan.com
- natoor.com
- search.yahoo.com
- utism.blogfa.com
- www.google.com
- www.google.com
- امروز: ۴۳۵
- ديروز: ۵۱۶
- اين ماه: ۱۰۶۵۵
- از ابتدا: ۹۳۲۶۷۳
مديريت محتوا:
![]()
ASP-Rider PRO
طراحی:
![]()
Tarrahan
