۲۳ شهريور ۱۳۸۴

صبح یکی از روزهای خوب ماه ژوئن

داستان کوتاه
نوشته اسکات اسنو

ترجمه امیرمهدی حقیقت

صبح یکی از روزهای خوب ماه ژوئن از خواب بیدار شدیم و دیدیم تمام حیوانات غیبشان زده. اصلا انتظار چنین پیشامدی را نداشتیم و به همین دلیل، برنامه ریزی خاصی نکرده بودیم. اما دیدیم اتفاقی است که افتاده و بهترین کار این است که نترسیم و به هرحال، ادامه دهیم. کسی هم نمی توانست سرزنشمان کند.

در اجتماع عمومی اهالی که در میدان اصلی دهکده برپا شد، ایستادیم تا نولان بیاید و سخنرانی کند. بالاخره نولان سر رسید و در جایگاه مخصوص قرار گرفت. چون سابقا، یعنی پیش از " دوره سیاه "، یک جور دانشمند نابغه به حساب می آمد. بدمان نمی آمد حرف هاش را بشنویم و ببینیم نظرش چیست. مساله فقط این بود که تماشای مردک، کار زیاد راحتی نبود چون یک دست نداشت و هر دو تا پاش را هم یک خوک کله خراب خونخوار تا زیر زانو جویده بود. تازه بیشتر موهای سرش هم به خاطر سرطان جمجمه ریخته بود و از چشم هاش هم فقط یک جفت چاله سیاه مانده بود که مدام از داخلش چرک و کثافت بیرون می زد؛ می گفتند نتیجه سوراخ اوزون و ورود مقادیر زیادی اشعه ماورا بنفش و داغی بیش از حد محیط بود؛ برای همین، زیاد نگاهش نمی کردیم ولی شش دانگ حواسمان جمع حرف هایش بود. خلاصه حرف نولان، این بود که امروز، خواه ناخواه باید سر می رسید چون به حیوانات، حتی برای یک لحظه، مجال نداده بودیم. دائما شکارشان کرده بودیم و خورده بودیمشان. و آنها حتی یک لحظه فرصت هم برای روغن کاری یا بچه درست کردن نداشتند. بالاخره آن بدبخت ها هم کمی وقت لازم داشتند تا بتوانند به خودشان برسند، نفسی تازه کنند و خودشان را تکثیر کنند. اما ما چنین اجازه ای به آنها نداده بودیم و به قول نولان، پدرشان را درآورده بودیم. حرف های نولان، غرولند مردم را درآورد و کم کم اعتراض ها آن قدر زیاد شد که فکر کردم همین الان است که حساب نولان پیر را برسند. ولی نولان سرانجام توانست حضار را آرام کند و بگوید که پیشنهادی دارد. از آن آدم هایی بود که کله اش خوب کار می کرد و خب، انتظارش را هم  داشتیم. وقتی پیشنهادش را گفت، همگی تائید کردیم که نظر خوب و قابل قبولی داده و هیچ کدام از ما به درستی یا به نادرستی حرفش فکر نکردیم. دوره پس از " جنگ بزرگ " بود و ما مجبور بودیم خود را به آب و آتش بزنیم تا زنده بمانیم.

صبح یکی از روزهای خوب ماه ژوئن (شاید هم فوریه، یا حتی اکتبر) از خواب بیدار شدیم و دیدیم تمام بچه ها غیبشان زده. این بار، تا حدی انتظارش را داشتیم ولی به هر حال باز هم شوکه شدیم. خوشبختانه یک برنامه ویژه برای مواقع اضطراری طراحی کرده بودیم. در جلسه عمومی دهکده، نولان مرا مسئول تیم جستجو کرد (او گفت به این دلیل این مسئولیت مهم را به من می دهد که من تقریبا هنوز یکی از تواناترین بدن ها را دارم. هم دست داشتم، هم پا و هنوز هم خوب می دیدم.) حس کردم سینه هام پر از غرور شده؛ البته شاید هم شروع بیماری لعنتی ام بود. کسی چه می داند. از دهکده، بیرون زدیم؛ با این که واقعا نمی دانستیم کجا می رویم یا اگر هم به جایی برسیم، باید چه کار کنیم. بی هدف پرسه می زدیم و امیدوار بودیم به چیزهایی که به دنبالشان بودیم، بربخوریم. چهار روز بعد، به اولین شهر رسیدیم. بزرگ و مخروبه بود. خیلی راحت می شد توی خیابان هایش گم و گور شد. همه از فکر چنین پیشامدی، ترس برمان داشت. اما به هر حال، وظیفه ای داشتیم که می بایست انجام می دادیم. آخر، همه آدم های دهکده، روی ما حساب می کردند...
دست کم، دو هفته گشتیم، از این شهر به آن شهر، اما هیچ کدام از آن کلینیک های مشاوره در زمینه بقا و تولید مثل خانواده را پیدا نکردیم. اکثر ساختمان های شهرها را بمب ها و موشک ها درب و داغان کرده بودند. کورتیس، خشکه مقدس گروه، انگار که چیزی ته گلوش گیر کرده باشد، خرخرکنان می گفت آدم های بی دین، دقیقا همان چیزی که لایقش بودند، سرشان آمد. می گفت « خشم خداوند از آسمان نازل شده و همه شان را به درک فرستاده » بعد از مدتی، یک روز به کورتیس گفتم یا خفه شود، یا زبانش را می کنم و با چند دانه قارچی که از توی یک مزرعه پیدا کرده بودم، کباب می کنم. از آن روز به بعد، مثل برج زهرمار شد ولی خوشبختانه، خفقان گرفت. باز هم خدا را شکر، آدم بعضی وقت ها، یک شانس هایی می آورد. بدون حتی یک تکه گوشت تازه، دست از پا درازتر به دهکده برگشتیم. فقط شانس آورده بودیم خانم وندرهوک پیر، چند تا سگ و یکی از لنگ های پسر بزرگش، " ایوان "، را قایم کرده بود و توانستیم دلی از عزا دربیاوریم. نولان گفت فقط یک راه برایمان باقی مانده، فقط یک راه. ما سر تکان دادیم و حرفش را تائید کردیم. و دیگر به درستی یا نادرستی اش فکر نکردیم. واقعا کاری نمی شد کرد.

صبح یکی از روزهای خوب ماهِ ...، خب، باشد، اعتراف می کنم مطمئن نیستم چه ماهی، از صدای نعره های کورتیس از خواب بیدار شدم. در قرعه کشی ماه، قرعه به نامش افتاده بود و آنها او را به کشتارگاه برده بودند و داشتند تکه تکه اش می کردند. از داد و فریادهایی که می کرد، پیدا بود ویلکنیسون به اندازه کافی، با چکش تو سرش نکوبیده، ولی بالاخره بعد از مدتی سروصدا خوابید. می دانستم شب، سور و سات حسابی برقرار است. هیچ چیز مثل گوشت تازه، این گرسنگی عمیق بدمصب را خفه نمی کند. ولی عمیق تر از آن، احساس دیگری بود که توی دلم قل قل می زد. می دانستم صبح یکی از همین روزهای خوب بیدار می شوم و این بار، من هستم که داد و فریاد راه می اندازم... فقط وقت لازم بود.

۰۰:۰۳ - نظرات(۲)

نظرات خوانندگان
آزاده @ w ۱۳۸۴/۰۶/۲۳ ۱۲:۱۷ لينک

احسان خیلی خوب بود!

سپيده جديری @ w ۱۳۸۴/۰۶/۲۵ ۱۸:۴۹ لينک

اين داستان اول منو ترسوند. بعد هيجان زده کرد و بعد به خاطر طنز عجیبش به خنده انداخت. هم داستان خوب بود و هم ترجمه.

نام:
ايميل:
وب‌سايت:
متن نظر:
آدرس ايميل مرا نمايش نده.

« صفحه قبلی | صفحه بعدی »

  • امروز: ۴۲۱
  • ديروز: ۵۱۶
  • اين ماه: ۱۰۶۴۱
  • از ابتدا: ۹۳۲۶۵۹

مديريت محتوا:

ASP-Rider PRO

طراحی:

Tarrahan