۰۱ مهر ۱۳۸۴

جاده ی پشتِ باغ پرتقال

داستان کوتاه
نوشته مهرنوش مزارعی
   

قوقولی قووو...
چشم هایش را باز کرد. با دقت گوش داد. اشتباه نکرده بود، صدای خروس بود.  از جا بلند شد و لاي پنجره را باز کرد.  بوی بهار نارنج  به فضای هنوز تاریک و روشن اطاق وارد شد. به اطراف نگاهی انداخت. اتاق کوچک و ساده بود. یک تخت دونفره  با چهارپایه ای کوتاه به جای میز در کنارش و  یک کمد قدی که دو کشو در پایین داشت.  پتو و ملافه ی روی تخت فقط در یک طرف کنار رفته بود.  يكي از بالش ها دست نخورده، هنوز روي پتو بود.  بجز دسته کلیدِ روی میز و دامن و  کفش هایِ  پایین تخت، اتاق نشان دیگری از او نداشت. مطمئن نبود کجاست. از  فری¬وی  که خارج شده بود تابلو کنار جاده نشان می¬داد  تا یک دهکده سرخ پوستی، که اسمش را به یاد نمی آورد، فقط شش مایل فاصله دارد.
پنجره را کاملا باز کرد.  در وسط یک باغ بزرگ پرتقال بود. عطر شکوفه فضا را پر کرده بود. چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. صورتش را لبخندی از رضایت پوشاند.  پنجره را بست، کفش ها و دامنش را پوشید و  از اطاق بیرون آمد. کسی پشت پیشخوان  نبود . ساعت دیواری را نگاه کرد. ده دقیقه به شش. سالن هتل از اتاقش هم کوچکتر بود.   یک تلفن عمومی   به دیوار رو به رو نصب بود. حتما تا حالا  نگرانش شده بود.  به طرف تلفن  رفت و گوشي را برداشت.  لحظه ای ایستاد،  بعد گوشي را روي دوشاخه برگرداند و به راه افتاد.
از پنجره اتاق، جاده ی پشت باغ  را ديده بود. از حیاط هتل بیرون آمد و پیچید به طرف جاده. جاده ای باریک وخاکی که از میان درخت های بلوط تا بالای یک تپه پیش می رفت و در طرف دیگر به یک زمین گلف می رسید.  زمین گلف را نیم دوری زد و وارد جاده پهن تری شد که اسفالت بود.   آفتاب تازه در آمده بود. دو طرف جاده پوشیده از درختهای پرتقال و گریپ فروت بود.  یک کامیون  از کنارش گذشت.  چهار کارگر مکزیکی در کابین آن نشسته بودند با  چند بیل و یک نردبان بلند در اطرافشان. راننده  برایش دست تکان داد و لبخند زد. صورتش آفتاب سوخته بود با ریشی چند روزه و کلاه لبه دار سفیدی بر سر، و دندان هایی که چندتای آن ریخته بود.
   به راهش در همان جاده اسفالت ادامه  داد تا هتل را گم نکند.
  صدای خش خش ملایمی نگاهش را به میان بوته های کنار جاده کشاند. یک مارمولک درشت قهوه ای رنگ با سرعت از میان برگ ها به داخل باغ پرتقال فرار کرد.  مارمولك به آن بزرگي قبلا ندیده بود. طول بدنش حداقل ده اینچ و قطر شکمش دو اینچ بود. نگاهش مسیر حرکت او را تعقیب کرد. درست در کنار جایی که مارمولک از نظر پنهان شده بود، شیئی  نظرش را گرفت. نیمه ی یک قلب  پلاستیکی ی رنگ و رو رفته که بخشی از آن در خاک فرو رفته بود. قلب را از زمین در آورد. قسمت زیر خاک مانده، هنوز قرمز بود. دست راست، در یک جاده باریک که به داخل باغ می رفت، در کنار یک درخت انجیر  نیمه ی دیگر قلب را دید. مثل دو تکه ی یک جعبه ی کوچک شکلات بودند؛ از آن جعبه هایی که برای روز والنتاین  می سازند.  يك لحظه بي¬حركت ايستاد و به قلب خيره شد...امروز والنتاين بود!
   اما نیمه ي قلب ها خیلی کهنه تر از آن بودند که متعلق به امروز، و یا سال های نزدیک باشند.  نیمه دیگر را هم از زمین برداشت و دو تکه را به هم چسباند.  چند قدم جلو تر،   یک پاکت کادویی ی سفید رنگ پیدا کرد سرتاسر پوشیده از قلب های قرمز رنگی که گذشت زمان و باران رنگ و رویشان را برده بود. برگوشه ي  پاکت یک برچست سفید چسبانده شده بود که  خیلی از حروف نوشته ی آنرا نمی شد  خواند. نگاهی به اطراف انداخت و   با نوک پا  برگ ها را زیر و رو کرد.  جلوتر، زیر یک درخت دیگر کارتی افتاده بود  که با حروف درشت روی آن چیزی نوشته شده بود. دستش را درازکرد تاکارت را بردارد.  خش خش کشیده ای   همراه با صدای ظریف زنگی که انگار از دورترها می آمد شنید. خودش را کنار کشید. ماری در چند قدمی و خیره به او ، دمش را بالا آورده بود و به سرعت تکان می داد.
   چند لحظه در حایش میخکوب شد. بعد آهسته آهسته   عقب رفت. از شدت حرکت دم مار کاسته شد.  با احتیاط چند قدم دیگر به عقب برداشت،  بعد به سرعت رویش را برگرداند و پا به فرار گذاشت. وقتی ایستاد، عرق از سر و صورت و بدنش جاری بود. نفسش به سختی بالا می¬آمد و گلویش کاملا خشک شده بود. چند لحظه خمیده و دست بر زانو ایستاد و نفس های بلند کشید. بعد بدنش را راست کرد و به اطراف نگاهی انداخت.  دیگر در میان درختان پرتقال نبود.  تنه ی یک درخت   جلوش را سد کرده بود.  به طرف آن رفت و رویش نشست. درخت از ریشه درآمده و به وسط جاده سقوط کرده بود.  صدای خش خش دیگری در میان برگ¬های خشک از جا پراندش. با وحشت به بالای کنده پرید. سمور کوچکی  از یک طرف جاده به طرف دیگر دوید و از تنه یکی از درخت ها بالا رفت. دوباره نشست روی همان تنه ی شکسته. پاهایش را آورد بالا ، بازوانش را به دور آن¬ها حلقه کرد و سرش را  گذاشت روی زانو. شاخه های درخت هنوز سبز و پر از  میوه بود.  به اطراف نگاه کرد. همه جا پر از درخت آواکادو بود. آواکادوهای سبر و بیضی شکل به اندازه های مختلف.  شاخه ها از سنگینی فراوانی میوه  به پایین خم شده بودند. پلک هایش را بر هم گذاشت. به جز صدای حرکت  برگ¬ها  و گاه ریزش برگی و یا افتادن شاخه کوچکی بر زمین، صدای دیگری نمی شنید. نسیمی که می وزید همراه با صدای ملایم  جریان طبیعت،   گرمای تن و التهابش را فرو نشاند.  ریتم قلب و جریان خونش با حرکت برگ ها و زمین  هماهنگ  شد. چیزی در آن فضا مسحورش کرده بود. می خواست ساعت ها همان جا بنشیند و به هیچ چیر مگر آن چه پیرامونش را گرفته بود، فکر نکند. حتی به او...
   چشم هایش را که باز کرد ساعت نزدیک هشت بود. احساس کرد هم تشنه است و هم گرسنه. حالا دیگر نمی دانست چگونه به هتل برگردد. در مورد اسم و آدرس هتل هم مطمئن نبود. فقط می دانست بعد از ساعت ها رانندگي ی بدون هدف، وقتی بنزین ماشینش تمام شده بود به دنبال پیدا کردن پمپ بنزین از فری وی آمده بود بیرون و در نور چراغ ماشین  تابلو دهکده سرخپوستی را دیده بود و چند مایل آن طرف تر، هتل را، که در میان درخت ها و شاخه های کنار جاده پنهان بود.
   از جایش بلند شد و به راه افتاد . کمی جلوتر، راه خاکی دیگری جاده را قطع می کرد.  پیچید به طرف چپ. اما  بعد از چند قدم برگشت به جاده اولی و در جهتی که فکر می کرد از آن آمده، راهش را ادامه داد.  چند دقیقه  بعد به یک حصار سیمی رسید.  حصار کمی از او بلند تر بود، و در بالا دو ردیف سیم خاردار داشت. در طرف دیگر حصار هم، یک باغ  آواکادو بود. از میان شاخه های درختان، در فاصله ای نه چندان دور،  خانه ای قهوه ای رنگ با دیوارهای چوبی دیده می شد.  نفس راحتی کشید و  موازی با حصار به طرف خانه  حرکت کرد. در اطرافش چنان سکوت و آرامشی بر قرار بود که شک کرد کسی در آن حوالی زندگی کند.  چند بار با صدای بلند فریاد کشید  و تقاضای کمک کرد. اما صدایش تنها در فضا پخش می شد و  در میان شاخه ها به طبیعت می پیوست. داشت  برمی گشت که درِ خانه باز شد و زنی  به کندی از آن بیرون آمد. موهای زن کاملا سفید و گردنش بر سینه خمیده بود. قوزی بر پشت داشت  و یک پایش را به دنبال خود روی زمین می کشید. سگ کوچک سفید رنگی به دنبال زن از خانه بیرون آمد. سگ به سمتی که او ایستاده بود برگشت و پارس کرد.
   پیرزن را صدا زد. اما  زن بی اعتنا به او و صدای سگ،  راهش را  ادامه داد. با کمک یک عصای کلفت چوبی و با احتیاط قدم بر می داشت. در دست دیگرش یک چتر سیاه بزرگ بود که آنرا مانند حفاظی در طرف دیگر بدن نگه داشته بود. سگ چند بار دیگر به او پارس کرد. پیرزن برگشت و سگ را صدا زد. چند لحظه بعد پیرزن و سگش،  به طرف دست چپ پیچیدند و  از دید¬رس او پنهان شدند.
   به نظر نمی رسید کس دیگری در آن اطراف باشد. گریه¬اش گرفته بود. راهش را ادامه داد.  کمی که از خانه دور شد،  واق واق سگ را دوباره از پشت سر شنید. رویش را بر گرداند. سگ با سرعت به طرفش  آمد و وقتی به حصار سیمی  رسید ایستاد و بی¬انقطاع  پارس  کرد.   روی زمین نشست و انگشتانش را از لاي سوراخ هاي حصار به طرف سگ دراز كرد. سگ به او نزدیک شد و دستش را بو کرد، بعد به طرف جهتی که پیرزن ناپدید شده بود دوید. کمی که دور شد،  سرش را به سمت او برگرداند،  پارس آرامی کرد، و باز در جهت پیرزن حرکت کرد. وقتی احساس کرد که او تعقیبش نمی کند به طرفش برگشت و به چشمهايش خیره شد. هردو به یک اندازه درمانده بودند. سگ بعد، در امتداد حصار خاردار شروع به دویدن کرد.
   او هم شروع کرد به دویدن و  پا به پای سگ دوید تا پشت خانه،  که دو تکه ی حصار با یک زنجیر کلفت  به هم وصل شده بود. از زیر زنجیر رد شد و به دنبال سگ در جهتی که پیرزن رفته بود به دویدن ادامه داد. در جایی که دیگر زن را ندیده بود به پله های کوتاه و سنگی ای رسید که به طرف دره ی کم عمقی پایین می رفت. فواره های آبیاری باز بود و پله ها خیس و لغزنده بودند.  حالا می فهمید که چرا پیرزن چتر را در یک طرفش نگه داشته بود. سگ در کنار یک درخت  نخل که تنه اش پوشیده از برگ های خشک و آویخته ای شبیه به بادبزن بود توقف کرد و با صدای گوش خراشی پارس کرد. پیرزن روی پهلوی چپش به زمین افتاده بود. عصا و چترش هر کدام در یک طرف، در فاصله ی کوتاهی از او  قرار داشتند.  به طرفش دوید. پیرزن بی حرکت  بود. سرش را روی قلب او گذاشت. نبضش را گرفت؛ به آرامی می زد. چند بار صدایش کرد. پوست چرم گونه صورتش پر از شیار های عمیق و خال¬های قهوه ای برجسته بود. هیکل زن آن چنان کوچک بود که می توانست بلندش کند، اما به نظر نمی رسید بتواند او را  به بالای پله ها حمل کند. دوید به طرف خانه. سگ هم دنبالش. درِ خانه را باز کرد، رفت به طرف  تلفن و گوشی را برداشت. از تلفن صدایی نمی آمد. چند بار روی دو شاخه زد اما تلفن وصل نشد. در بیرون از خانه یک وانت  لیمویی رنگ کهنه دیده بود. به دنبال کلید ماشین، روی تلویزيون مبله و پیشخوان کاشی و داخل کشوهای رنگ و رو رفته ی آشپزخانه  را جست وجو کرد. حتی  جلوی شومینه¬ی سنگی، و کشوهای میز توالت چوبی اتاق خواب را گشت. کلید ماشین را پیدا نکرد. به طرف ماشین دوید. درٍ ماشین باز بود و کلید در سوئیچ.  استارت که زد ماشین از جا کنده شد و به جلو پرید. سال ها بود که با ماشین دنده ای رانندگی نکرده بود. چند بار دنده را جلو عقب کرد تا موفق شد آن را جا بیاندازد و ماشین را روشن کند. اما ماشين در فاصله  تنظيم پاهایش برای گرفتن کلاج و ترمز،  هر چند قدم یک بار خاموش می شد.
   خانه را دور زد و وارد جاده پشت آن شد. از خم جاده که پیچید چند تریلر کهنه و ماشین های درب وداغان زنگ زده دید و کمی دور تر، یک تریلر بزرگ تر  که دو سگ درشت هیکل سیاه رنگ در کنارش دراز کشیده بودند.   دستش را گذاشت روی بوق و با سرعت به طرف تریلر راند.   سگ ها و یک گربه ي خاکستری كه از بالاي تريلر به پایين پريده بود، به طرفش دویدند. کنار تریلر توقف کرد و بوق را محكم تر فشار داد. سگ ها هم با صدای بلند زوزه می کشیدند.  پرده¬ی یکی از پنجره ها کنار رفت.  لحظه ای بعد، پرده افتاد و بزودی در تریلر باز شد و  مرد جوانی از آن بیرون آمد.  يك کلاه لبه دار حصیری بر سر، و تی شرتی پاره و کثیف به تن داشت. بازوها، ساعد و گردن مرد سرتاسر خال کوبی شده بود.
   شیشه را پایین کشید و ماجرا را توضیح داد. مرد  وانت "ميسيز هملین" را شناخت. تلفن دستی اش را از جیب بیرون آورد و به بیمارستان خبر داد. بعد  سوار وانت شد و با او به طرف خانه راه افتاد. سگ ها و گربه، آنها را تا رسیدن به جاده تعقیب کردند.   
 
 

   دو ساعت از ظهر گذشته بود که به هتل برگشت. کاملا خسته و گرسنه. در رستوران پشت  هتل غذا خورد. بعد سوار ماشین شد و به راه افتاد. چمدانی همراه نداشت. فقط یک کیف دستی. خانه را که ترك كرده بود  قصد شب بیرون ماندن نداشت. فقط می خواست چند ساعتی از خانه دور باشد.  فکر کرد قبل از بازگشت سری به  میسیز هملین بزند  و از حالش خبر بگیرد. از راننده آمبولانس آدرس بیمارستان را گرفته بود؛ در مسیر راه برگشتش بود.  تلفن دستی اش  را که شب گذشته به  صندلی عقب ماشین پرتاب کرده بود برداشت و آنرا روشن کرد. صفحه دیجیتال تلفن نشان می داد که پنج پیغام جدید دارد.

 
 
   میسیز هملین روی تخت دراز کشیده بود و از پنجره به بیرون نگاه می کرد. با وارد شدن او رویش را برگرداند  و با چشم های تنگ شده  نگاهش كرد. خودش را  معرفی کرد.  لبخندی روی صورت پیرزن نشست. 
- پس  شما من را پیدا کردید!  شما   در آن وقت روز در مزرعه من چکار می کردید؟
 كاملا تصادفي. ماجرای تمام کردن بنزین و  پیاده روی و گم شدن در   میان مزارع را برایش گفت.
- می دانستم!  این را می دانستم!   می دانستم که او دوباره زندگی من را  نجات داده است!
در باره چه کسی حرف می زد؟ مرد خال کوبی شده؟
- او همیشه آنجا است و از من  مواظب می کند
 نمی دانست پیرزن با او حرف می زند یا با خودش. 
- او بارها و بارها جان مرا نجات داده است. وقتی  آن تصادف اتفاق افتاد مطئمن هستم که او در کنارم نشسته بود و ترمز را فشار داد. وقتی یک طوفان بزرگ بود، در تمام آن زمان ها...
-  در مورد چه کسی  دارید  صحبت می کنید؟
میسیز هملین برگشت به طرف او. در چشمانش اثری از حواس پرتی و اختلال مشاعر دیده نمی¬شد.
- اوه،  معذرت می خواهم! من داشتم با خودم صحبت می¬کردم.  شما  چطور به تریلر چارلز رفتید؟
- من با ماشین شما  راندم و او را  پیدا کردم
منظورتان با وانت است؟ چطور  کلید را پیدا کردید؟-
- در سوپیچ بود.
- غیر ممکن است من هیچوقت کلید را آنجا نمی گذارم.   همیشه زیر بالش من روی تختخواب است.
لبخند زد. پيرزن حتما در این سن خیلی چیزها را فراموش می کرد!
- چطور به خانه من وارد شدید؟ اگر من در آنجا نباشم سگ من هیچوقت نمی گذارد یک غریبه وارد خانه شود. او  مطمئنا در آن جا بود!
سگ اما او را به خانه راهنمایی کرده بود! دوباره پرسید:
- در مورد چه کسی دارید صحبت می کنید؟
-  شوهر من
 - من شوهر شما را آن جا ندیدم
- شما نمی توانستید او را ببینید. او بیست و پنج سال پیش درگذشت. شما احتمالا خیلی جوان بودید وقتی او سرطان گرفت و   در کم تر از شش ماه درگذشت.
میسیز هملین برای لحظه ای خاموش شد و بعد، بدون آنکه به او نگاه کند، ادامه داد:
- ما همزمان با هم بازنشسته شدیم  و آمدیم به اینجا تا در زمینی که خیلی قبل خریده بودیم خانه بسازیم.  زمانی که داشتیم این خانه را می ساختیم توی یک تریلر زندگی می کردیم. درست بعد از اینکه ساختمان خانه تمام شد او مریض شد. من با همین وانت که شما آن را راندید، او را به بیمارستان بردم.  اولین باری بود که من از این وانت استفاده کردم. برای من خیلی بزرگ بود اما من توانستم کنترلش کنم.
 - این وانت را شما از همان موقع نگه داشته¬اید؟
- اوه بله! عالی کار می کند. من هر وقت دلم برای او خیلی تنگ می شود این ماشین را می¬رانم. کلیدش  همیشه زیر بالش من است.  هروقت من می خواهم با او باشم  سوار ماشین می شوم و در اطراف می رانم. او در کنار من می نشیند و من با او حرف می زنم. من همه چیز را به او می گویم. ما یک مزرعه آواکادو داریم که او به تنهایی آنرا راه انداخت. و حالا من آنرا اداره می کنم. من هميشه در مورد محصول، در مورد آبیاری، در مورد کود دادن، و سمپاشی برای او می گویم. همه چیز را . و او گوش می کند. او  حتی یک کلمه صحبت نمی کند.  فقط گوش می¬کند.
پرسید:
- هیچ بچه ای دارید؟
- نه، ما هیچ وقت نداشتیم. او عاشق این بود که ما یک دختر داشته باشیم.  شما چقدر سن دارید؟
- چهل
- ما می توانستیم یک دختر داشته باشیم مثل شما ، شاید هم یک نوه...
 در اطاق باز شد و  نرس خوش رویی که یک کلاه سفید بر سر داشت وارد شد.
- خیلی خوب میسیز هملین! ما همین حالا نتیجه تست ها را گرفتیم. خوشبختانه همه چیز عادی است. شما می توانید فردا به خانه بروید. شما باید  بیشتر مراقب باشید. وقتی پله ها لیز است در آنجا راه نروید. این می تواند خیلی خطرناک باشد. اگر  زود شما را پیدا نکرده بودند خدا می داند که چه  اتفاقی می توانست بیفتد. اين بار چه کسی نجات دهنده شما بود؟
میسیز هملین بلافاصله جواب داد:
- شوهر من. او زندگی مرا  دوباره حفظ کرد!
نرس  با لبخند گفت:
- چقدر عالی! مثل همان باری که با ماشین تصادف کرده بودید!
بعد گويا تازه متوجه سارا  شده باشد سرش را بالا آورد و  گفت:
- به نظر شما عالی نیست که آدم یک نفر را داشته باشد که همیشه مواظبش باشد؟
سارا فقط به او خیره شد. 
   هوا  داشت تاریک می شد، باید می رفت. به نظر می رسید میسیز هملین هم  ترجیح می دهد تنها باشد.  از در که می آمد بیرون از پشت سر صدایی شنید. برگشت به طرف صدا.  میسیز هملین داشت از پنجره به بیرون نگاه می کرد. به او نزدیک شد.  پیرزن زیر لب  زمزمه می¬کرد:
- او همیشه مرا عاشقانه  دوست داشت. در زندگیش و در مرگش. همانطور که من همیشه دوستش داشته ام در زندگیش و در مرگش.
آهسته صدایش زد. میسیز هملین رویش را برنگرداند. به نظر می رسید  متوجه حضور او  در اطاق نیست. دهانش تکان می خورد اما صدایش دیگر به گوش نمی رسید.
 
 
رادیوی ماشین موزیک ملایمی می نواخت. از آينه ماشين تابلو  دهكده سرخ پوستي را مي¬توانست ببيند كه آهسته آهسته از او دور مي شد. 

مارچ 2004
اورنج کانتی

۰۱:۰۱ - نظرات(۷)

نظرات خوانندگان
قاسم @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۲ ۱۱:۲۵ لينک

ابتداي داستانتان را خواندم برينت را كه بخوانم نظرم را مي دهم اميدوارم داستان هاي من را هم بخوانيد ونظر بدهيد ممنون

مهدی مرعشی @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۲ ۱۴:۱۲ لينک

سلام احسان‌جان! کجا بودی این همه سال؟ ما که سریع‌السیر آدرست رو درست کردیم. همیشه برقرار باشی و پیروز. قربانت مهدی

نوری @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۳ ۰۳:۲۲ لينک

باعث افتخار است اگر سری به اين حقير بزنيد و اگر مطالبی در خور شما پيدا شد به آن اشاره ای بدهيد تا خوانندگان عزيز شما خوانندگان اين وب هم باشند لينک شما هم فورا گذارده خواهد شد.

محمود کوير @ w ۱۳۸۴/۰۷/۰۸ ۱۷:۴۱ لينک

هميشه داستان هاي زيباي شما را مي خوانم. دست مريزاد. با شاخه اي نرگس مست براي دل عاشقتان و هنر ارجمندتان

طاهره @ w ۱۳۸۴/۰۷/۱۴ ۱۹:۳۸ لينک

سلام. اول داستان نوشته اید بوی بهار نارنج اما بعد فقط از پرتغال حرف زده اید.

مهرنوش مزارعي @ w ۱۳۸۴/۰۷/۱۹ ۰۳:۰۱ لينک

خانم طاهره حرفتان درست است. براي من كه در شيراز بزرگ شده ام بوي هر شكوفه اي بوي بهار نارنح را تداعي مي كند.

said @ w ۱۳۸۵/۰۳/۱۳ ۱۷:۳۵ لينک

rasti chera dastaan ingadr laghzande bood makhsusan dar khesh khesh e bahaari !!!

نام:
ايميل:
وب‌سايت:
متن نظر:
آدرس ايميل مرا نمايش نده.

« صفحه قبلی | صفحه بعدی »

  • امروز: ۴۴۳
  • ديروز: ۵۱۶
  • اين ماه: ۱۰۶۶۳
  • از ابتدا: ۹۳۲۶۸۱

مديريت محتوا:

ASP-Rider PRO

طراحی:

Tarrahan