۱۴ آبان ۱۳۸۴

هومن نامه


اشعاری از یاشار احدصارمی



هومن نامه ۱

چرا من از تو هيچ كليد و رويا و نسيم ندارم هومن ؟
در پي كدام آهوي تابنده و خنده رويي كه سراغت را حتي پرستوهاي امين تارك دنيا هم نمي گيرند
هر كه تو را دوباره برايم بزايد
آن كلمه ي شفاف را به او خواهم بخشيد
نكند يك دفعه دختران ساعت ۳ شب تهران در گوشت حرفهاي جادويي زده باشند
تو را به كوچه هاي متروك و دور زمان برده باشند
نكند لبهايت را آن لبهاي كبود و از شكل افتاده ، كبود و بي شكل كرده باشد
نكند يك دفعه سرت درخشيده باشد و رفته باشي بالاي آن ديوار ممنوعه و گفته باشي كه آن نگين منم !
نكند جايي طرفهاي شكستگي سايه ها و تذهيب ها نشسته باشي و همه ي باغ را سوزانده باشي !
نكند كلاه شاپو بر سر گذاشته در جنگ خروس هاي جان بر كف نشسته با سبيل هايت بازي كرده باشي !
كجا رفته اي اي سرو خوشبوي بهارهاي عارف تبريز ؟
مرا سراغ نمي گيري
مرا كه مادرم درون خمره ي شراب زاييد
با من حرف بزن اي بي دين
از كوچه هاي پر از صليب و ابرهاي كج و معوج برگرد
اين جا گندمزاري با بوي نان هاي شيرين در انتظار توست
اگر خواستي بگو برايت قايق و فانوس بياورم
اگر بيايي
هفت روز همين طوري مي توانيم بنشينيم در همديگر به آن هفت روز نگاه كنيم
از همين چند تكه ابر و پنجره و ماشين قراضه ي دم كوچه ، فيلم بسازيم
يك رمان در باره ي كوچه هاي چند بُعدي بنويسيم
تو مي تواني در فضاي سياه چشمانت دختر و صندلي و اسب و ساعت بياوري
من آن نصف ديگر را با گنبد و كلاغ و كليدها به فرجام رسانم
خدا را بيا
تو را به اسم آذربغ و گل هاي اهريمني فرا مي خوانم كه بيايي
اين چند روز بي سيگاري و بي باراني نمي ازرد بي تو
اگر اين درختان لوس آنجلس آنجا نبودند
حرفهاي ديگري هم داشتم
من آهو را ول كردم هومن
تو هم ول كن !

هومن نامه 3

 مثل قهر خشك شدي و هومن را از سطرهاي پيشاني من برداشتي
من هم جسد اين قناري سرخ را از طپش هاي مغشوش گرفتم و از پنجره پرت كردم بيرون
گفتم اي مرده  شورش  ببرد اين فانوس خاموش را
آن لنگيده ي شال بر گردن هم با گزليكش آمد و مرا به ديار خوك هاي بال شكسته برد
اما ديروز          وسط هاي يك شب خيس
شكل تو پر از شراب آمد         نشست روي  يك خط خالي و بي سونات
خواند و خواند و خواند ...
چقدر شيشه هاي ننوشيده داشتيم در آن لُكانته ي ابري
 هومن جرعه اي هم به اين خاك بريز
قناري مست مي رويد وقتي كه ببيند در پايان داستان آسمان روي آب راه مي رود !

هومن نامه 4

 رازي با تو در ميان بگذارم هومن
ماه تبريز در چاه به دنيا مي آيد و در چاه مي ميرد
خون مرا شكارچيان آهو در برف كاغذ ريختند
و خون تو را خود آهو وقتي كه دلت شكست 
 راه رفتنت با زمين فاصله پيدا كرد
دست هاي زهر آلود و فروكشنده
نگاه تو را در كدام غروب دفن كردند ؟
در كدام مغاك زنده مردي هومن ؟
چه كسي مي خواهد از خون تو شاهنامه بنويسد ؟
من براي  تو از جمعه ي روزنامه ها زده ام بيرون
در سياهي كدام ستاره روحت مي لرزد و صدايت سياه شده است ؟
نكند خود تبريز     ها ؟
تاريكي پر از چاه هاي احتمال است هومن
اسب و عصايم را براي ترجمه به لوس آنجلس برده اند
من اين جا چروكيده و تاريك
بي تو       آهي سردم      در زبان فارسي ...

هومن نامه 8

يا شهرزاد به دنيا نمي‌آيد
يا بيايد
زود هوس ققنوس مي كند و مي سوزد و در بد ترکيبی   يك داستان ابرگرفته خاموش مي شود
...
شهرزاد من مادر پيدا نكرد تا زبان من به دنيا بيايد
اما تو آنقدر به اين زمان از دست رفته اعتماد كردي
كه آسماش را ابرها  گرفتند و رعدش در يكي از كوههاي جادو خاموش شد
خبرش را مردي داد
كه مي خواست شبيه تو در بد مركبي زبانش
در كوچه هاي ماهوتي شال بر گردن راه برود
هومن گرچه اينجا نمي شود دهان را شكلي مقبول داد
ولي باز
اين غم تو
آخرين غم همه ي برهمنان باشد !
من هم بي شهر و بي پشت سر در دنگال زمان از دست رفته ي خود، استخوان مي پوسانم
و به رويم نمي آورم كه سايه ام   پنهاني خواب هايم را مي دزدد 
از تو و من ديگر گذشت آغوش نرگس هاي چشم درشت و شبهاي بغداد
خدا مولوي هاي جوان بعد از ما را بي بيت و طوطي نكند !

هومن نامه 10

مي افتد آرام آن آهو
آه مي شود در سفيدي برف
همان آهويي كه تو را برد و برد
در تاريكي ساعت تنها رهايت كرد
جاي پاها بايد از آن موتور سوار ريش سرخ و آن شكل پر شكسته باشد !
كجا مي روم اي همه ي زمان هاي گيج و ويج ؟
چرا هر راهي كه مقصدش يك درخت درخشان است
بايد اين همه سرد و باريك باشد ؟
چقدر مردن وقتي كه يخ ها آب مي شوند سار مي كشد هومن ؟
هومن
همه ي آن آهو من بودم من
كه مي خواستم در بغداد كاغذي شهري بسازم پر از تذهيب و پرتقال
نشد هومن
اجل عجله داشت هومن !

* این اشعار پیش از این در مجموعه سونات تبریزی توسط نشر ویستار چاپ شده است.

۰۱:۲۶ - نظرات(۳)

نظرات خوانندگان
آهو حسانی @ w ۱۳۸۴/۰۸/۲۰ ۱۹:۲۶ لينک

آينه را به هر ترتيب معنايی خاصی از گذشته تا اکنون که بگيريم دوران کودکی شاعر آينه هايی چرخانند که گاه از ميان کاغذ می رويند و آدمی را روبرو می کنند.آينه گردانی شعرهايی که درباره ی آنها دفتر خواهم کرد يکی از زيباترين معماری های حسی شاعر است که در سالهای اخير خوانده ام دوست داشتن شعر را به اوجی عارفانه هدايت می کند با درود دوباره به ياشار احد صارمی

warm7241@ehsanabedi.com @ w ۱۳۸۵/۰۲/۱۳ ۰۳:۲۲ لينک

bought Content-Type: multipart/alternative; boundary=cc393cfc14b846f81edf4315db1cf5e5 MIME-Version: 1.0 Subject: t wudden t do to cawrnate him bcc: bajfIa@aol.com This is a multi-part message in MIME format. --cc393cfc14b846f81edf4315db1cf5e5 Content-Type: text/plain; charset="us-ascii" MIME-Version: 1.0 Content-Transfer-Encoding: 7bit of eighteen, whose parents were giving him and his new friends a --cc393cfc14b846f81edf4315db1cf5e5-- .

because8597@ehsanabedi.com @ w ۱۳۸۵/۰۲/۱۳ ۰۳:۲۲ لينک

because8597@ehsanabedi.com

نام:
ايميل:
وب‌سايت:
متن نظر:
آدرس ايميل مرا نمايش نده.

« صفحه قبلی | صفحه بعدی »

  • امروز: ۳۶۸
  • ديروز: ۵۴۰
  • اين ماه: ۱۱۱۲۸
  • از ابتدا: ۹۳۳۱۴۶

مديريت محتوا:

ASP-Rider PRO

طراحی:

Tarrahan