ققنوس
داستان کوتاه
نوشته مهدی مرعشی
کوه به گاه زمستان ، یک باره سفید میپوشید و کس را پروای آن نبودکه گام در راه بیبازگشت دیه ما بگذارد . کوه دور تا دور دیه ، استوار ایستاده بود تا ما را پس پشت خود نهان کند و ما از سفر که میآمدیم و کوه را میدیدیم ، میدانستیم که دیگر رخصت بازگشت نیست تا کی کوه از بهمن و بوران به درآید و راه بر ما بنماید و به هانفسی خویشتن گرم میکردیم تا بهار ؛ فصل شکوفه و بی قراری تن . و آن وقتی که در آن سرمای کشندهی دی دیدیم ، نقشی به هیأت پردهها که در قهوه خانه ها آویزند، زنده ، به تگ میآید ، ماندیم که کیست و از کجا آمده است که لاجرم ما خیره در آمدنش ماندهایم .
گفتیم که چون نقشی بود کنده از پردهای و درآمده به هیأت زندگان ؛ بی پاپوش و بی پروای سوزی که کبود میکرد و موی سر و صورت چندان بلند که گفتی دلاک تا سالهاست تیغ بر مو و رویش آشنا نکرده و شولای کبودی بر دوش از جنس همان پرده و شالی سبز بر کمر .
کوه هماره به ما میبخشید اما همیشه از قماش دیگری میداد . با یاهوگفتن درویشان بیگانه نبودیم اما این درویشِ از نقش به درآمده ، آنی داشت که کس دیگر را ندیده بودیم صاحب آن .
یاهویی زد و از راه منتهی به میدانگاهی ، به ما رسید و ما ردیف ، پشت به دیوار مسجد ،رو به راهی که شیخ از آن جا سرازیر شده بود نشسته بودیم و میدیدیمش که سبک برمیآید بی تکیه بر عصا یا چوبدستی که پایش را سفت کند بر زمین و جای پایی از اونمیماند در برف . از جلو ما گذشت آرام . هر کدام نگاهی در نگاهش افکندیم اما تاب سوز درون چشمها را نیاوردیم . آخرین ما خواست تا سکه ای از پر شال به در آرد ، یادگار مبایعت محصول پاییز . درویش منع کرد و نستاند و گفت : کشکول فقط از لطف حق پر میکند و آمد کنارآن آخرین ایستاد . سوز از کوه می آمد و می پیچید و در گریبانمان رویای آتش میآفرید . و سوز که شدیدتر شد و بهت ما ژرف تر ، گامی به عقب رفت و در پناه دیوار نشست و ما کلاه نمدینش را دیدیم و نقشمایههای حک شده بر آن را که هر چه بود به رمز بود و گرنه ما خوانش از مصحف شریف آموخته بودیم و اینک کدام راوی از پس کدام کوه بر آمده بود که این گونه نقش بر نمدین کلاه درویش ناخوانده نهاده بود .
و حال مؤذن از بالا رفته بود از مناره و بانگ اذانش در سوز آمده از دل کوه گم میشد . برخاستیم . صوت مؤذن ، نگاه به گنبد گلین مسجد میبردکه حالا زیر برف چند روز پیش و در روشنای ناپیدای این نیمروز برف نباریده هنوز ، راز جهان برملا میکرد . پا بر برف یخ شده بنهادیم و از طاقی کوتاه مسجد داخل شدیم تا در حیاط فراخ آن جا ، یخ حوض به سنگ یا پشت دست بشکنیم و وضویی سازیم شایستهی نیایش آفریدگار. در همان حیاط به یاد درویش افتادیم . کسی گفت در شبستان به ما میپیوندد و آن گاه که در شسبتان رو به قبله ایستادیم و قامت بستیم ، باز هم نبودش . سلام دادیم و برون شدیم از شبستان و مسجد و دیدیمش نشسته کنار دیوار ، پیش پا مینگرد و گاه نمدین کلاه ، بر سر راست میکند یا دستی بر شولای کبود میکشد .
کسی از ما جدا شد از جمع و دور میدانگاهی چرخیدن آغاز کرد ، نگاه در نگاه درویش و ما به هر دو مینگریستیم . آن که از ما بود از مدخل تمامی راه ها که به میدانگاهی میرسید تا هر چه حجره بود بسته در آن هوا و آن دم گذشت و ما به نگاه درویش چشم دوختیم که همان طور آرام از پیش پا بالا میآید ، لختی بر مرد مینگرد و آن گاه دوباره بر پیش پا میافتد و آن گاه که مرد از چرخش باز ایستاد و در کنار ما قرار گرفت ، درویش هم از جا برخاست و از ما سرایی خواست .
هر که پیش از این به دیه ما آمده بود مسافری بود دو روزه و میشد در کنج قهوه خانه یا مسجد جایش داد اما این یکی از ما سرا می خواست . کس را زهرهی خواندن درویش به سرای خود نبود . هرکدام بر فراز آغل چارپایان اتاقکی داشتیم خاص عیال و اولاد با کرسی کوچکی در میان و همه بر دورش می نشستیم و می خسبیدیم و پیه سوزی تا صبح ، تنها روشنابخش اتاقمان بود.
آن که میدانگاهی را دور زده بود چشم در چشم درویش ، پیش آمد . از پر شال کلیدی به در آورد ، باز کنندهی قفل سرای پدر که تابستان همان سال به سرای باقی شتافته بود و ما بر دست نهادیمش و در گورستان دیه ، در دامنهای که مشرف بر خانه اش بود ، به خاک سپردیمش و فاتحتی رهسپار راه آخرتش کردیم .
درویش دستی به ریش برد . نگاهش آمد تا عمق جان رفیق ما ، آن گونه که ما دیدیم . گفت : به چند سکه ؟ یار ما تاب آورد زیر نگاهش . بی آن که پلک زند گفت جز دعای خیر برای پدر ، صاحب قدیم آن سرا نمیخواهد و همراه درویش شد تا راه بر او بنمایدو ما همانطور کنار دیوار مسجد ایستاده بودیم و میدیدیمشان که از پس و پیش تند میرفتند : یار ما از پیش و درویش در قفا . از همان راه باریکهی کنار مسجد رفتند و در دامنهی کوه ، پشت خانههای کاهگلی بالا سوادشان گم شد .
و ما نماز پسین خواندیم و هر کدام از راه های اطراف میدانگاهی رفتیم تا به سرایمان برسیم و هنوز سوز میآمد و از آفتاب خبری نه ، و رفتیم و چوبدست ها بر زمین سفت کردیم ، از بیم اوفتادن بر زمین یخ بسته تا در منقلها سرگین بریزیم و زیر لحاف پاها از پاپوش در آوریم وگرما را به جان حس کنیم . و زیر نور مردهی پسین رخسار فرزندان خویش بینیم و بعد برخیزیم ، پاپوش بربندیم و از همان راه آمده ، پا در برف های یخ بسته بگذاریم و به مسجد باز گردیم که حالا منارهاش در جلوی کوه و در تاریک روشن غروب ابهتی داشت برای خود .
مؤذن نیز آمده بود . از زمانی که میشناختیمش پدر در پدر بانگ اذان سر داده بودند و گفتیمش تا این بار هم بر مناره شود و اذانی بگوید . کسی گفت : پس درویش کو ؟ در اطراف جستجو کردیم . نبود .کسی گفت : لابد در سرای خود نماز می گذارد . و کس دیگر گفت : اما جماعت که افضل است و مگر نمی داند شیخ . و کسی دیگر گفت پس رافضی باید باشد و آن یکی بانگ بر آورد که : مؤمن ! لا تجسسوا ! و آن که تازه از سوی سرای درویش آمده بود و پشت مسجد همراهمان شده بود گفت که شیخ بر در سرای خود نشسته بوده ، چشمها برهم نهاده و دو دست گشوده تا سوز سرما از آستین شولا بگذرد و از آن سوی به درآید .همو می گفت که خواسته تا بانگی زند بر درویش که دیده بر کلاه نمدینش رمزی میآید و نقش می شود و باز جای به رمز و نقش دیگری می سپارد و خوف کرده مبادا اسیر ماخولیا شود ، خاصه که غروب هم بوده و گام تند کرده تا مسجد .
و ما نماز گزاردیم و باز گشتیم . هیمنهی کوه در تاریکی شب ، راه بر حضورمان در میدانگاهی می بندد ، علی الخصوص که از مهتاب هم خبر نباشد . هول می افتد بر دلهامان . تیزی کوه از هر چهار گوشهی دیه ، سر خم می کند طرفمان . گمان میبریم جگرمان را نشانه رفته اند این تیزی ها و باز می گردیم .هر کس از راهی به خانه میرویم . کلون در را میاندازیم . بوی مال میآید . میگوییم الحمدالله که شیری هست و لقمه نانی . بالا میرویم . مینشینیم دور کرسی . با طفلا ن نان و شیر میخوریم و بعد پیه سوز تا صبح میِسوزدو ما میخسبیم . بی هیچ خیال باطلی که بیاید و در ذهن خانه کند تا فردا صبح که برخیزیم با بانگ خروسان دیه و فریضه به جای آریم و باز بنشینیم دور کرسی . زمستان زمینگیرمان میکند . علوفهای میریزیم جلوی مالها و برمیخیزیم از کنارههای ده ، از همان راهها که در دامنهی کوه برپا کردهایم میآییم تا به میدانگاهی برسیم . از هر راه که بیایی به میدانگاهی میرسی . مینشینیم کنار دیوار مسجد و احوال میگوییم تا ظهر که سایه ها برابر شود و مؤذن بر مناره شود و بر زبان ، نام حضرت حق جاری کند .
کسی گفت : این درویش چرا نمازی نمیگزارد که مردان خدا را از این فریضه گریزی نیست . و کس دیگر گفت : از فریضه میگویید و درویش چرخ میزند و اوراد میگوید .
حیرت کردیم . مرد خدا و اوراد و چرخ ؟ گفتیم : یاوه مگوی . گفت درویش را دوش از در باز سرایش دیده ،به همین دو چشم سر .
آن که سرای پدر به درویش داده بود ناآرام مینمود . گفتیمش : مشوش مباش . شاید مجنونیست راه گم کرده و بر ما غریب نیست اگر مأوایش دادهایم و خوراکی و جایی برای خسبیدن .
پس از نما زپسین به خانهها بازگشتیم و هرکدام انبانی از خوراکی برداشتیم و با احتیاط قدم بر برفهای نشسته بر زمین نهادیم و به راه افتادیم. در سرای درویش باز بود . کسی گفت : ندیدهایم تا در ببندد. گفتیم : صفت مردان خداست . درویش پشت به دیوار آغل نشسته بود ، پلکها برهم نهاده و تنفسش بخار میشد و در موی و صورت میپیچید . چشم که گشود و ما را با انبانها دید خندهای به لب آورد و گفت : حق ، روزیرسان است و داخل آغل خالی شد و با کاسهای میوه بازگشت . سبحان الله که از هر فصل ، میوهای در کاسهاش بود و کسی گفت : لابد که نان عیسی باشد و هر چقدر برداری باقیست هنوز و ما انبانها بر دوش گذاشتیم و دست نیازیده بر کاسهی درویش بازگشتیم و یار ما ، صاحب اصلی آن سرا همچنان مشوش بود و شب بود وقت نماز خفتن و شام .
فردا روز هم نیامد . از همان صبح که نشستیم و زیر آفتاب نیم بسمل دی ماه ، به انتظار ظهر شدیم میدانستیم که نخواهد آمد . میدانستیم از هیچکدام این راهها که از دامنهها به میدانگاهی سرازیر میشود ، درویش پیر دیه ما نخواهد آمد . گویی آمدنش یک بار بود تا مقیم سرایی شود که ماهها خالی بود و به ظهر که نزدیک شدیم ، پاسبان شب آمد موی ژولیده و چشمها قی کرده و گفت از نیمههای شب تا دم صبح لهیب آتش دیده در سرای درویش . در سرای بسته بوده . او سر به کنار در برده و کلماتی شنیده موزون و به زبانی که نمیداند چیست . تو گویی اورادی از چین و ماچین . موی بر تنش راست شده ، چندان که سربرکشیدن از دیوار سرای را نتوانسته و مانده تا صبح که آتش بخوابد و درویش خاموش شود .
کسی گفت : ما نیز باید ببینیم . گفتیم در شب سوز سرما بیشتر است و دیرگاهیست تا نه برفی باریده و نه بارانی تا شاید اگر بشود سرما را تاب آورد پرده از کار این درویش مجنون هم به درافتد . یکی از ما گفت : باید تا نماز استسقا بخوانیم . از طاقی کوتاه مسجد گذشتیم و وضویی ساختیم و نمازی به جا آوردیم و آن جا امامی نبود . هر بار کسی از ما پیش میایستاد و ما بدو اقتدا میکردیم .
سر شب که بارانکی آمدن گرفت به شکرانه سجده کردیم و بوق سگها که برخاست راه افتادیم . از بین ما ، چهار تن را مشعلی در دست بود و یکی گفت : شاید این رفتن امشب ما به سوی شیخ ، فتح بابی ست که مسجد ، امامی بیابد و شاید قصور از ماست که محراب را به قدومش مزین نکردهایم و گرنه تا به حال آمده بود و کس دیگری گفت : چه میگویی برادرجان ! مبادا از زنادقه باشد و کافرمآب که قبلا هم گفته ام و یکی دیگر گفت باید رفت و دید که خدای سبحان فرموده : لاتجسسوا! و رفتیم تا سرای درویش . همان راه را گرفتیم ، مراقب بودیم پاپوشمان بر یخ های کناره نرود و چوبدست نلغزد بر یخ و دست بر دیوار گلین خانهها می رفتیم و آن چهار مشعل سایهی ما را بر دامنه میانداخت و رسیدیم تا سرای شیخ و در را بسته دیدیم . معقول بود که شب ، در مسجد را هم بباید بست .
بالا رفتن از دیوار دشوار نبود . چندان که سنگی از پیرامون بر میداشتی و زیر پا میگذاشتی میتوانستی درون سرا را ببینی و دیدیم درویش زیر همان بارانک که حالا دوباره باریدن آغاز کرده بود و شراشر میآمد ، کتابی در دست دارد و در دست دیگر جامی واوراد میخواند . چشم مالیدیم . باورمان نبود که شیخ از جام می نوشد و لختی بعد قطرهای بر آتش میپاشد تا لهیبش گر بگیرد و میچرخد و میچرخد . گفتیم : ای یار بی ریای ما ! مگر در سرای پدرت شراب بوده ؟ و یار ما که تشویشش افزون شده بود گفت : والله نه . شما که خود پدرم میشناسید . دایمالصوم و قایماللیل بود و این درویش هر چه دارد از خود دارد و شاید اندر کشکولش شرابی هم بوده که ما ندیدهایم و درویش باز میچرخید زیر باران و میرقصید تا تا ریش و موی سرخ شده از آتش روشن به تمامی در در باران واپسین شب دی ماه شسته شود و ما مشعلی نداشتیم که روشن مانده باشد و او را در پناه نور همان آتش می دیدیم که مینشیند تا با شوق و ارادت سجدهای برد ، گاه به روی آتش ، گاه به سوی دیوار و گاه بر بام و کاه بر کتاب .
گفتیم یا مجوس است یا زندقه و نماز نمیداند و امالخبایث هم که مینوشد و سجده بر بت هم که میکند . پس باید خانه از او بازستاند و روانهاش کرد که خونش هم والله مباح است تا برود جای دیگر هرجا که میخواهد و گفتیم تا قاصدی هم روانه کنیم تا مردمان آن سوی کوه هم بدانند کیست و کدام مذهب دارد اما کسی گفت : قال رسول الله ،الضیف حبیب الله و راندن میهمان در شأن ما نیست و تا زمانی که خطری از او در کار نیاید بماند و میهمان است و یار ما هم دلنگران سرای خود نباشد و خلاصه با او کاریمان نباشد .
و با او کاریمان نبود جز آن که میدیدیم رغبت مسجد در ما کاهش میگیرد و هر شب سایهای از کوچه ها میگذرد و بر دیوار میافتد تا به سرای درویش برسد و گاه در زبانههای بلند آتش درویش ، که سوز از جانمان میبرد رخسار هم میدیدیم که چطور از سر دیوار ، دورتادور ، دور درویش را گرفتهایم و چرخ زدنش را به دور آتش میبینیم و سجدهاش را به جام و کتاب .
موزونی کلام درویش ، کمکمک جانمان را مسخر میکرد و هر بار که میخواند میدیدیم مستورهای از عالم غیب میآید و همصدا با او سرود سر میدهد و او گاه بر این مستورهی حجابدریده سجده می کند و جام به لبان گلفامش میگذارد و مستوره با بدنی سفید که سرخی آتش از آن سویش هویداست ، با گیسویی رها تا پا ، جام میستاند و برمیکشد و بوسهای میفرستد برای شیخ و شیخ گیسو پریشان میکند و هویی میکشد و تا صبح در سجده بر آتش میماند و مستوره تا صبح دور آتش میرقصد و گیسو میجنباند و مرمر پستانها میلرزاند .و صبح که صادق میشد دیگر مستوره نبود بلکه درویشی بود مانده در گل و لای با هیزمی سوخته و ذغال شده و دودی که به هوا میخاست و ما میماندیم تا از چشم هم بگریزیم و فردا به تکفیر هم برخیزیم .
و اولین بار که یار ما ، فرزند صاحب همان سرا ، صبح ، پس از غیبت مستوره طاقت از کف داد و از دیوار پایین پرید تا تن و موی درویش ژنده را بشوید و پاک کند ، گویی طلسم شکست و باطلالسحر ما برای رفتن به درون سرای شیخ از عالم غیب رسید و شب دیدیم درویش و آن یار دیرین از پس هم به گرد آتش میچرخند و اوراد میخوانند و مستوره به هر دو بوسهای میدهد تا مست از جام لب او تنها به اوراد خود بیاندیشند و نه ما که ایستادهایم هنوزو اذن دخولمان نیست و فردا و فرداهای دیگرتک تک ما در آن حلقه بودیم و گویی کسی دستمان را میگرفت و در آن سوی دیوار بر زمین مینهاد تا به کرات از آن جام بهشتی مست شویم و جنات تجری من تحتهاالانهار بعینه ببینیم و برف بهمن را به گلگونی شراب درویش آب کنیم .
و کوه همچنان پابرجا بود . شب ها در نور بی رمق مشعلها ستیغش را میدیدیم و صبح دیگر از آن سرهای رفته در گریبان به دور میدانگاهی خبری نبود و از یاد برده بودیم که کوه یک دست سفید پوشیده و دورتادور ماست و انگار دیوار سرای شیخ ، کوه بود و ما زایران امیدواری که از سر بام به درون میجستیم . خبر چرخهای شبانهی درویش و متابعت ما از دیوارهای کاهگلی مسجد گذشته بود و ما بی خبر بودیم و در لذت آن عیش مدام میبودیم . روزها زیر کرسی خواب لب مستوره و قامت رعنا و پستان های لرزانش میدیدیم و میخواستیم این بار جام لبانش را رها نکنیم اما دست در بدنش قرار نمییافت و ماهی تنش میلغزید و میرفت و شبها همچنان در حلقهی درویش هویی میکشیدیم و رمزی میآموختیم از آن اوراد تا روزی خفته در خیال لب مستوره ، منادی ندا درداد که مردان دیه میباید تا در میدانگاهی جمع آیند .
غریبهای آمده بود که ندیده بودیمش تا آن زمان . با آن خماری که در چشم هامان بود جز طرح مبهم اندامش نمی دیدم و جز قاطعیت کلامش نمی شنیدیم . رو کرد به پیرترین ما و از عذاب آخرت و کلاب جحیم و خنازیر دوزخ گفت . و رو کرد به یار ما ، صاحب سرای درویش و از سرای باقی گفت و از آتش گفت که جان بسوزاند و ایمان بگرداند و آن قدر گفت تا عمود آهنین دوزخ که باید در مقعدمان مینشست پیش رویمان آمد و زار گریستیم و از پس یارمان ، به دست غریبه توبه کردیم که گرم بود و معلوممان نبود چطور از پس کوه سرازیر شده که برف میبارید و لاجرم بوران تمام مسیر را گرفته بود و بوی گلاب استشمام کردیم از گریبانش و با ما از رجعت بهشت گفت و ما یقین کردیم بهشت ، از آن سوی کوه ، به ما بازگشته است .
آن گاه وقت شستشوی تن و جان از گناهان آمد . گلخن حمام آبادی برافروختیم و در این کار رفیق ما پیش قدم بود . غسل کردیم و در لباس مسلمانی بازآمدیم و در همه ی این احوال غریبه با ما بود . گفتیم از جانب خدا آمده و پیرترین ما تصدیق کرد . غریبه آمد و نشست در کنار سپیدمویترینمان و گفت : عجب دارم از تو که در حلقهی کفر و زندقه نشسته بودی . آبی عظیم به چشم آن یار آمد و ما زار گریستیم . غریبه گفت : اما شکر که به توفیق توبه نایل آمدید . ما سجدهی شکر به جای آوردیم و آن گاه گفت : حال بر ما فرض است تا درویش مجوس را به همان آتش بسوزانیم .
خواستیم هویی بکشیم و گفتارش را به جان تصدیق کنیم که یادمان آمد حال ، وقت شستشوی تن و جان از اثم کبیرهی چرخ در آن حلقهی کفر و زندقه است و برخاستیم و دوگانهای گزاردیم به نیت توبه که غسلمان همچنان پابرجا بود و تا شب تمام نمازهای بربادرفته را قضا کردیم .
و شب روانه شدیم سوی سرای درویش . از همان راه که همیشه رفته بودیم و این بار در پرتومشعلهامان کوه را میدیدیم با سایههایش که گویی انحنای درختان است به گاه بوران و به سرای که رسیدیم صلابت نگاه درویش بازگشت و دیدیمش که تنها به دور آتش میچرخد و از جام لب مستوره بوسه میگیرد . کتابش در یک دست و جامش در دستی دیگر ، همراه با کش و قوس تن مستوره و لغزندگی پستانها بر آیینهی تن ، خطوط چهرهاش گشاده میشد و موی و ریش سیاه میزد .
کس را زهرهی آن نبود تا از دیوار پایین رود تا غریبه که بر شانهی یکی از ما نشسته بود بانگ برآوردو نکوهشمان کرد و آوا درداد که شما را چه شده ؟ بهشت جاودانی را به هرزهای می فروشید و عجب معاملهی بی سودی و حور کجا و این پتیاره کجا که با حور هربار که بخسبی باکره است و این پتیاره کجا تا جای آن حوران سیه چشم گیرد و ما یقین کردیم غریبه از بهشت میآید که اینگونه آشناست با رموز آن و از دیوار سرا سرازیر شدیم .
اول خواستیم تا دست در تن مستوره بیافکنیم و به سوی آتشش بکشانیم که امالفساد قرای ما شده بود اما مستوره جایی بود که دست زی دستش نمیرسید و ما درویش را گرفتیم که مدهوش و مست ، بی خبر از حضور ما ، اوراد چین و ماچین میخواند و میچرخید و قرابهها دیدیم بر در آغل که معلوممان نبود از کجا آمده . خواستیم بشکنیم که غریبه گفت : جایز نیست دست به نجاست آلودن ، پس یار ما ، صاحب سرا ، خود به دست خود قرابهها بر سر و روی درویش ریخت و ما متابعت کردیم .او میچرخید و و امالخبایث همچون باران بهار بر سر و مویش میبارید و جامهاش را خیس میکرد و آن قدر ریختیم تا حیاط سرا از بوی شراب آکنده شد . آن گاه غریبه خود به دست مبارک خود ، درویش را به سمت آتش کشید و درویش متابعت کرد و ما در حال مستوره را دیدیم که در میان لهیب آتش ، لب بر لب درویش نهاد و آتش آمد و لبها را خاکستر کرد و بعد از لغزندگی هیکل مستوره هیچ نماند و درویش هم در لهیب آتش رفت و صوتی آمد بس بلند . گفتی سنگی یک باره از کوه فرو غلطیده باشد یا بهمنی آوار شده باشد بر سر دیه و غریبه گفت : تمام شد . و باران که باریدن آغاز کرد گفت : سبحانالله که خداوند پاکی فرستاد بر جانمان .
و ما چشم بر خاکستر سرد شده داشتیم که با گل و لای حیاط چندان درهمآمیخته بود که دیگر هرگز ققنوسی از آن به هوا برنخواهد خاست .
۱۷/۱/۸۴
۰۲:۲۳ - نظرات(۴)
| نظرات خوانندگان | |||||||||||
| علیرضا @ w | ۱۳۸۴/۰۷/۱۷ ۲۱:۲۶ لينک | ||||||||||
|
خسته نباشید آقای مرعشی. داستان را خواندم. برای من ِ کم مطالعه خواندنش سخت بود. با داستانهای قبلیتان هم خیلی تفاوت داشت. |
|||||||||||
| علی رادبوی @ w | ۱۳۸۴/۰۷/۲۲ ۱۱:۴۳ لينک | ||||||||||
|
درود به مرعشی گرامی ! خواندمش و به دل وجانم نشست. خیلی وقت بود که نوشتاری از این دست نخوانده بودم.کاملا متفاوت با نوشته های دیگرتان. چنان مست شدم که گوئی من هم از ابریق آن مرد درویش چند جامی خورده باشم و بودم! ولی من هنوز هم شک دارم که شما بجای درویش آن مرد غریبه را در آتش نینداخته باشید و بودید! |
|||||||||||
| احسان عابدي @ w | ۱۳۸۴/۰۷/۳۰ ۱۶:۱۰ لينک | ||||||||||
|
مهدي جان نخواستم كه خودم را از حق ابراز نظر در مورد مطالب اين مجله و خاصه داستان تو محروم كنم. من از خط اصلي داستان خيلي خوشم آمد. قصه زيبايي دارد اما راستش نمي توانم كه با زبان نوشتاري آن كنار بيايم. من معتقدم كه زبان داستان بايد به سمت سادگي پيش برود. اميدوارم كه فرصتي فراهم شود و در اين مورد صحبت كنيم. |
|||||||||||
| غریبه @ w | ۱۳۸۵/۰۶/۱۳ ۱۱:۰۹ لينک | ||||||||||
|
سلام جالب بود به من هم سر بزنید |
|||||||||||
|
|||||||||||
« صفحه قبلی | صفحه بعدی »
- فراخوان پنجمين دوره جايزه شعر خبرنگاران
- اعتراض دولتآبادی به کیمیایی [داستانی مربوط به سال 1352]
- نرخ بیکاری 6/14 درصد نیست. بالاى ۲۵ درصد است. [گزارش خبرگزاری مهر را بخوانید]
- وبلاگ دکتر مقصود فراستخواه [فضایی میان ذهنی برای اطلاعرسانی دیدگاهها و اطلاعیابی از ملاحظات خوانندگان]
- وقت افطار صدای تلویزیون را میبندیم و با صدای ربنا در موبایلمان، منتظر افطار میشویم [یادداشتی از حامد بهداد]
- نظرسنجی و دینداری [با نگاهی به کتاب "سنجههای دینداری در ایران"]
- دفاع مهدويكيا از كريمي: روزهخواری یعنی چه؟ چرا بايد درباره مسائل شخصي افراد تحقيق كرد؟
- دیدار سیدمحمد خاتمی با خانواده جواد ماهزاده
- نامه فرزند شهید سیدعلی موسوی به پدرش
- عقیدهپرستی [مصطفی ملکیان]
- محبوبترین کتاب داستانی وبلاگنویسان ایران[فراخوان نخستین دوره]
- روزنامه بهار هم توقیف شد [محسن فرجی]
- امسال بهار ندارد [علیرضا بهرامی]
- گفتوگوي فيليپ راث با ميلان کوندرا [این گفتوگو در سال ۱۹۸۰ منتشر شد]
- صبر و استقامت [ایمایان]
- زمزمههای دختر سافو
- سپینود
- مردادی کوچک
- پستچی همیشه دو بار زنگ میزند
- پارسیخوان
- شانای
- مرز آبی
- خوابگرد
- تورجان
- آق بهمن
- انگار نه انگار
- تادانه
- ایمایان
- کتابلاگ
- نامههای سوشیانت هزارم
- دفتر بیمخاطب
- روزنامهنگار ناموجود
- سیب گاززده
- غزلداستان
- یادداشتهای یک ژورنالیست آماتور
- حرفه؛ خبرنگار
- فریادنامه
- پرویز رجبی
- آدم و حوا
- کافه ناصری
- یک روز صبح در لندن
- مسیح علینژاد
- از زندگی
- باغ در باغ
- توکای مقدس
- چرکنویس
- یک پزشک
- دال
- نمای آینده
- ماهی سیاه کوچولو
- مداد
- وبنوشت
- جن و پری
- دیباچه
- پاکسیما
- خدای من
- ناتور
- در امتداد سکوت
- صحنهها
- رضا بهشتیمعز
- منصور نصیری
- کافه اوتوپیا
- سیزده
- کتابهای عامهپسند
- قصههای عامهپسند
- سیبستان
- www.natoor.com
- tourjan.com
- www.google.com
- tourjan.com
- www.seositecheckup.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.haftan.com
- www.google.com
- tourjan.com
- www.kazemia.persianblog.ir
- www.google.com
- tourjan.com
- natoor.com
- search.yahoo.com
- utism.blogfa.com
- www.google.com
- www.google.com
- امروز: ۴۴۱
- ديروز: ۵۱۶
- اين ماه: ۱۰۶۶۱
- از ابتدا: ۹۳۲۶۷۹
مديريت محتوا:
![]()
ASP-Rider PRO
طراحی:
![]()
Tarrahan
